وفادار
بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
دربستر اشک افتم و ناچار بميرم
ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم
تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم
بگذار بدانگونه وفادار بميرم








کاش می شد
مي زدودي زنگ دل
مي نهادي سر به روي شانه ام
دردهاي خفته را بيدار مي كرديم
شانه هامان سمبل عشق و وفاداري
از تو بودن
با تو بودن مي شدند
اشك هامان مثل باران بهار
بر كوير قلب هامان مي نشست
از زمين باير دلهاي ما
عطر سحر انگيز گلهاي بهاري مي دميد
بعد از آن ديگر تويي معنا نداشت
از من وما هيچ جز يك ما نبود
ما به اعلا ما به فردا مي رسيد
تا خدا بالاي بالا مي رسيد
كاش ميشد
مي زدودي زنگ دل
كاش مي شد
كاش ...








خدا را دوست خواهید داشت:
خدا را دوست خواهيد داشت اگر احساس شما نسبت به سايرين , همان احساسي باشد که براي عزيزان خود داريد
خدا را دوست خواهيد داشت اگر بجاي عيب جوئي از ديگران , به درون خويش بنگريد.
خدا را دوست خواهيد داشت اگر بجاي غارت ديگران براي کمک به خود, خود را غارت کرده به ديگران کمک نمائيد.
خدا را دوست خواهيد داشت اگر از مصيبت ديگران مصيبت زده شده , و از خوشبختي ديگران احساس خوشبختي نمائيد.
خدا را دوست خواهيد داشت اگر بجاي نگراني از بدبختي خويش , خود را خوشبخت تر از مردم ديگر بدانيد.
خدا را دوست خواهيد داشت اگر سرنوشت و قسمت خود را با صبر و قناعت تحمل کنيد و آنرا خواست خدا بدانيد.
خدا را دوست خواهيد داشت اگر درک و احساس کنيد که بزرگترين عبادت و پرستش خدا , آسيب و آزار نرساندن به آفريده هاي اوست.
براي اينکه خدا را آنطوريکه بايد دوست داشته شود دوست بداريد , بايستي براي او زنده باشيد و براي او بميريد








دستم را بگير
تا به جايي رسيم که کس نتواند رسيد
جايي چنان فراخ
دنيايي چنان زيبا
روزي چنان روشن
و شبي چنان پر ستاره
که عالم در کار ما بماند
بدآنجا رويم
که کس را توان تنها رفتنش نيست
زندگي کنيم
چنان که بهرش آفريده شده ايم
بجوييم و بيابيم
در بزنيم و بگشاييم
بخوانيم و بدانيم
که ما جاودانگانيم بر تارک هستي
ار آن رو که راه خويش يافته ايم
از آن روي که يار خود يافته ايم
دستت را بمن بده تا بدان بالي سازم
ازآن هر دوي ما
که ما را نجات بخشد
دوست من
دستم را بگير نجاتم ده
هر باهم بودني را آغازيست
و تمام بهانه هايی که براي اين آغازها داشتيم ،يادگاري ايست زيبا
براي فردایمان ،به اميد دست هاي در هم گره کرده مان
این نظرات شما پس کجاست

+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 7:45 توسط عليــــرضا
|