
از برای آزادی باید گریست
ای پرنده پرواز کن ،با اينکه پروبالت زخمی است ولی باز پرواز کن .مگذار سکوت و رخوت اين قفس ،شوق و اشتياق رهايی را در تو بخشکاند .می دانم رهايی از اين قفس بسيار سخت است و تو را ديگر توان جدال با اين ميله های فولادی نيست ،ولی نگذار ياس ناميدی شوق رفتن را از تو بگيرد .نگذار که التهاب قفس لذت پرواز و آزادی را از یاد تو ببرد .ای پرنده بدان که قفس هرگز نمی تواند پرواز را از ياد تو ببرد چون پرنده يعنی پرواز و پرواز يعنی آزادی ...

هنوز هم وقتی
هنوز هم وقتی قلب شیشه ای احساسم را
با سنگ نا مهربانیها می شکنند
شمع آرزو هایم را با جرقه اشک روشن می کنم
در اقیانوس ژرف خیال
سوار بر زورق اندیشه
تا فراسوی دشت آرزوها سفر می کنم
راستی چه خوب بود اگر من هم
بالهائی به سپیدی نور و به لطافت پر پروانه داشتم
در این صورت تا آبی آسمان عشق
تا سرزمین کبوتران عاشق
آنجا که کینه و ریا جواز ورود ندارد
چرخ می زدم
آنجا که پلاک خانه دلها عشق است
راز و نیاز
خدايا، چگونه می توانم روی به سوی تو بياورم وزبان به حمدو ثنايت بگشايم درحالی که خود از کرده خويش آگاهم .
چگونه می توانم دوستار تو باشم درحالی که برعهد و پيمانی که باتو بسته ام وفادار نبوده ام.
چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم درحالی كه هنوز شعله های عصيان در درونم فروزان است.
بارالاها ،چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسير هواهای نفسانی خويشم.
بارالاها ،تو از علاقه ی من نسبت به خودت آگاهی و می دانی که چقدر مشتاق رسيدن به توام ولی هر وقت که تصميم گرفتم که به سوی تو بيايم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت.
هميشه آرزويم اين بوده است که حتی برای يک روز که شده آنچه باشم که تو می خواهی و آنچه کنم که تو می پسندی ولی افسوس اين نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است.
بارلاها، می ترسم، از خويش و از اين سرنوشتی كه در انتظار من است می ترسم .از اين بيابان و شوره زاری که در پيش روی من است می ترسم .می ترسم که مرگ به سراغم بيايد آرزوی رسيدن به تو را از من بستاند.
پس ای پروردگار بی همتا به لطف و کرم خويش مرا از اين مرداب رهايی ده و توانی ده خويشتن را از هرچه بدی است پاک کنم.
خدايا به من فرصتی ده تاعاشق بودن راتجربه کنم.

عجب صبری خدا دارد
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم همان يک لحظه ي اول
که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان رابا همه زيبايي و زشتي به روي يکدگر ويرانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي اوبودم که در همسايه ي صدها گرسنه
چند بزمي گرم عيش و نوش ميباشند
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم که مي ديدم
يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي اوبودم نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان صبحه ي صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرده بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم به عرش کبريايي با همه صبر خدايي
تا که مي ديدم عزيز نابه جايي
ناز بر يک ناروا گرديده خاري مي فروشد
گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم که مي ديدم
مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم کش
به جز انديشه ي عشق و وفا
معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم؟
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم؟؟
عجب صبري خدا دارد

مفهوم زندگی
همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است فهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد افسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي مي کنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

نگاه شقايق
گفتم نگاه مردم اينجا عجيب نيست؟
گفتي: فقط نگاهِ شقايق غريب نيست
حالا كه عطر لاله و گل هم تقلّبيست
احساس لمس عاطفه غير از فريب نيست
وقتي خدا هم از دل خود ناله ميكند
شبلرزههاي گرية آدم عجيب نيست
ديگر براي شوكتِ دريا غزل نباف
موجي كه در هواي تو يخ زد نجيب نيست
بس كن عزيز!... فاجعه از جاي ديگر است
تحريمِ زندگي فقط از ننگِ سيب نيست
ميخوانم از نگاهِ پر از اضطراب تو
حتّي براي كشتنمان هم صليب نيست
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 9:23 توسط عليــــرضا
|