تبليغاتX
عشق آزاد
Welcome To My Weblog


عشق آزاد











با سلام به تمامی دوستان عزیزم که در طی این مدت مرا مورد لطف خود قرار دادند و مرا ازنظرات سازنده شان بهرمند نمودند.ازهمه شما تشکر می کنم و برای تمامی شما دوستان آرزوی موفقیت در تمامی مراحل زندگی را دارم.

شاید برای مدتی قادر به پاسخگویی به الطاف بی پایان شما دوستان نباشم که ازاین بابت ابراز شرمندگی می کنم . شاید این آخرین آپ من باشد .شاید هم بتوانم مجدداْ در خدمت شما عزیزان باشم همه چیز به آینده بستگی دارد. به امید آینده

برگی زرد

قلبم را نياز بيشتريست تا برون ريزم تمامي دردهايم
هر چند که دل سفره نيست
محرم کجاست...
و کدامي تان استقامتي چون...
تا بشنود آن گاه که سنگ صبور عاجز ماند
نشانم دهيد آن کس که سيل اشک مرا ديده باشد
جايي که گونه هايم رفيق نيمه راه اين سفرند
من نخواستم سروي باشم بلند و آزاد
يا که تاکي پر حاصل
من به برگي زرد در پاييز قانع ام
اگر زير پاي عابري له شوم

 

 

خسته ام

 

از زندگي از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم
آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

 

 

فرق منو تو


گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... .
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي ، و من راست گفتم.

 

 

آغوش

 

بی تو تمام ثانیه ها سال میشود
گلبرگ های خاطره پامال میشود
من انحنای دایره ای از نگفتنم
بی تو زبان شاعر من لال میشود
بی تو نگاه مردم بیگانه عشق من
باور نکن که عاشقت اغفال میشود
در حسرتم که پر بکشم تا خدا بگو
آغوش تو برای تنم بال میشود؟
من با تو میرسم به غزلهای چیدنی
دور از تو سیب قافیه ام کال میشود
بی تو دلم شکسته تر از چهره کویر
طرحی سراب گونه ز آمال میشود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 15:0  توسط عليــــرضا  | 


وفادار


بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم

دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم

بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
دربستر اشک افتم و ناچار بميرم

ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم

تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم
بگذار بدانگونه وفادار بميرم





کاش می شد



مي زدودي زنگ دل
مي نهادي سر به روي شانه ام
دردهاي خفته را بيدار مي كرديم
شانه هامان سمبل عشق و وفاداري
از تو بودن
با تو بودن مي شدند
اشك هامان مثل باران بهار
بر كوير قلب هامان مي نشست
از زمين باير دلهاي ما
عطر سحر انگيز گلهاي بهاري مي دميد
بعد از آن ديگر تويي معنا نداشت
از من وما هيچ جز يك ما نبود
ما به اعلا ما به فردا مي رسيد
تا خدا بالاي بالا مي رسيد
كاش ميشد
مي زدودي زنگ دل
كاش مي شد
كاش ...






خدا را دوست خواهید داشت:



خدا را دوست خواهيد داشت اگر احساس شما نسبت به سايرين , همان احساسي باشد که براي عزيزان خود داريد


خدا را دوست خواهيد داشت اگر بجاي عيب جوئي از ديگران , به درون خويش بنگريد.


خدا را دوست خواهيد داشت اگر بجاي غارت ديگران براي کمک به خود, خود را غارت کرده به ديگران کمک نمائيد.


خدا را دوست خواهيد داشت اگر از مصيبت ديگران مصيبت زده شده , و از خوشبختي ديگران احساس خوشبختي نمائيد.


خدا را دوست خواهيد داشت اگر بجاي نگراني از بدبختي خويش , خود را خوشبخت تر از مردم ديگر بدانيد.


خدا را دوست خواهيد داشت اگر سرنوشت و قسمت خود را با صبر و قناعت تحمل کنيد و آنرا خواست خدا بدانيد.


خدا را دوست خواهيد داشت اگر درک و احساس کنيد که بزرگترين عبادت و پرستش خدا , آسيب و آزار نرساندن به آفريده هاي اوست.


براي اينکه خدا را آنطوريکه بايد دوست داشته شود دوست بداريد , بايستي براي او زنده باشيد و براي او بميريد






دستم را بگير



تا به جايي رسيم که کس نتواند رسيد


جايي چنان فراخ


دنيايي چنان زيبا


روزي چنان روشن


و شبي چنان پر ستاره


که عالم در کار ما بماند


بدآنجا رويم


که کس را توان تنها رفتنش نيست


زندگي کنيم


چنان که بهرش آفريده شده ايم


بجوييم و بيابيم


در بزنيم و بگشاييم


بخوانيم و بدانيم


که ما جاودانگانيم بر تارک هستي


ار آن رو که راه خويش يافته ايم


از آن روي که يار خود يافته ايم


دستت را بمن بده تا بدان بالي سازم


ازآن هر دوي ما


که ما را نجات بخشد


دوست من


دستم را بگير نجاتم ده


هر باهم بودني را آغازيست


و تمام بهانه هايی که براي اين آغازها داشتيم ،يادگاري ايست زيبا


براي فردایمان ،به اميد دست هاي در هم گره کرده مان





این نظرات شما پس کجاست



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 7:45  توسط عليــــرضا  | 


از برای آزادی باید گریست

ای پرنده پرواز کن ،با اينکه پروبالت زخمی است ولی باز پرواز کن .مگذار سکوت و رخوت اين قفس ،شوق و اشتياق رهايی را در تو بخشکاند .می دانم رهايی از اين قفس بسيار سخت است و تو را ديگر توان جدال با اين ميله های فولادی نيست ،ولی نگذار ياس ناميدی شوق رفتن را از تو بگيرد .نگذار که التهاب قفس  لذت پرواز و آزادی را از یاد تو ببرد .ای پرنده بدان که قفس هرگز نمی تواند پرواز را از ياد تو ببرد چون پرنده يعنی پرواز و پرواز يعنی آزادی ...

 

 

هنوز هم وقتی


هنوز هم وقتی قلب شیشه ای احساسم را

با سنگ نا مهربانیها می شکنند
شمع آرزو هایم را با جرقه اشک روشن می کنم

در اقیانوس ژرف خیال
سوار بر زورق اندیشه

تا فراسوی دشت آرزوها سفر می کنم
راستی چه خوب بود اگر من هم

بالهائی به سپیدی نور و به لطافت پر پروانه داشتم
در این صورت تا آبی آسمان عشق

تا سرزمین کبوتران عاشق

آنجا که کینه و ریا جواز ورود ندارد

چرخ می زدم

آنجا که پلاک خانه دلها عشق است

 

 

 

راز و نیاز

 

خدايا، چگونه می توانم روی به سوی تو بياورم وزبان به حمدو ثنايت بگشايم درحالی که خود از کرده خويش آگاهم .

چگونه می توانم دوستار تو باشم درحالی که برعهد و پيمانی که باتو بسته ام وفادار نبوده ام.

چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم درحالی كه هنوز شعله های عصيان در درونم فروزان است.

بارالاها ،چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسير هواهای نفسانی خويشم.

بارالاها ،تو از علاقه ی من نسبت به خودت آگاهی و می دانی که چقدر مشتاق رسيدن به توام ولی هر وقت که تصميم گرفتم که به سوی تو بيايم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت.

هميشه آرزويم اين بوده است که حتی برای يک روز که شده آنچه باشم که تو می خواهی و آنچه کنم که تو می پسندی ولی افسوس اين نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است.

بارلاها، می ترسم، از خويش و از اين سرنوشتی كه در انتظار من است می ترسم .از اين بيابان و شوره زاری که در پيش روی من است می ترسم .می ترسم که مرگ به سراغم بيايد آرزوی رسيدن به تو را از من بستاند.

پس ای پروردگار بی همتا  به لطف و کرم خويش مرا از اين مرداب رهايی ده و توانی ده خويشتن را از هرچه بدی است پاک کنم.

خدايا به من فرصتی ده تاعاشق بودن راتجربه کنم.

عجب صبری خدا دارد

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم همان يک لحظه ي اول
که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان رابا همه زيبايي و زشتي به روي يکدگر ويرانه ميکردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي اوبودم که در همسايه ي صدها گرسنه
چند بزمي گرم عيش و نوش ميباشند
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم که مي ديدم
يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي اوبودم نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان صبحه ي صد دانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرده بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم به عرش کبريايي با همه صبر خدايي
تا که مي ديدم عزيز نابه جايي
ناز بر يک ناروا گرديده خاري مي فروشد
گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم که مي ديدم
مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم کش
به جز انديشه ي عشق و وفا
معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم؟
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم؟؟

عجب صبري خدا دارد


مفهوم زندگی

همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است فهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد افسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي مي کنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

 

 

نگاه شقايق

 

گفتم نگاه مردم اين‌جا عجيب نيست؟
گفتي: فقط نگاهِ شقايق غريب نيست

حالا كه عطر لاله و گل هم تقلّبي‌ست
احساس لمس عاطفه غير از فريب نيست

وقتي خدا هم از دل خود ناله مي‌كند
شب‌لرزه‌هاي گرية آدم عجيب نيست

ديگر براي شوكتِ دريا غزل نباف
موجي كه در هواي تو يخ زد نجيب نيست

بس كن عزيز!... فاجعه از جاي ديگر است
تحريمِ زندگي فقط از ننگِ سيب نيست

مي‌خوانم از نگاهِ پر از اضطراب تو
حتّي براي كشتنمان هم صليب نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 9:23  توسط عليــــرضا  | 


غريق مرداب

 

کرکره هاي پنجره را ميکشم

تا انبوه مردمان ر ا نبينم

دلم ميگيرد از هجوم بي درنگشان

 و از خنده هاي بي دغدغه شان

آرام رفتنشان بوي فريب مي دهد

و تندي شتابشان دسيسه اي را رقم ميزند

آنگاه که درسکوتند فکرشان به شيطان مي ماند

و  آن زمان که لب به سخن مي گشايند

يکديگر را به ورطه نابودي مي برند

دستشان رابراي دوستي مفشار

که اينان در تالاب هزاررنگ دنيا غوطه ورند

اگر توانند تو را رام آرزوهايشان خواهند کرد

و گرنه غرق در مرداب رويايشان خواهي شد

 

نامه اي به خدا

 

گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

 
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ..

 

نبری از یادت...

اشک باید ریخت،زار باید زد
عشق یعنی این...
خود پرستی را بارها دار باید زد...
نبری از یادت... شب مهتابی را
نفس خسته بی خوابی را
نبری از یادت گرمی دست مرا ای دوست...
رنگ چشمان من ای زیبا رو باز هم نیکوست
من تو را در قفس سینه خود می خواهم
من تو را می خواهم...
نبری از یادت ...

آن شب تنهایی
آن شب ملتهب رویایی...
دست من در طلب ماه به رخسارت خورد
دستی اما دل من را افسرد...
من به چشمان تو جان بخشیدم
نی که در چشم تو جان را دیدم
نبری از یادت...
التماس دل غمگین مرا
نبری از یادت...
من تو را می خواهم...
باز بی چون و چرا می خواهم
نبری از یادت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 15:1  توسط عليــــرضا  | 


و باز آمدي و نماندي

باز مي آيي و خواهي رفت

و چه شاعرانه زمزمه هايت را مرور مي کنم

وقتي دست در دست دلتنگي روي سنگفرش هاي خيابان قدم مي زديم

با هر قدمي که بر مي داشتي انگار قلب مرا مي شکافتي

روز اول فقط آشنايي بود و با اين باور که تو نيز چون گذر ايام مي گذري امروز را به ديروز و

فردا را به امروز مي سپردم.

روز ها مي گذشت اما تو نمي گذشتي

سينه ام مالامال از شوق جواني و روزگارم با کم و کاستش مي گذشت.

اما تو با من چه کردي که چنين  باورهايم و آنچه عمري با آن سر کرده بودم

به راحتي به فراموشي سپردم .

 

 

 

گمان مي کردم عشق همان ميعادگاهي است که سالها براي رسيدن به آن کوشيده ام...به شوق اينکه در اين ميعاد گاه به موعود خود..به آنچه از ازل به من وعده داده اند برسم...گمان مي کردم عشق همان است که مرا از تنهايي مي رهاند...و همان شاه کليدي است که تمام بسته ها را مي گشايد...اما.......

چه خيالي!...آيا اين من بودم که عشق را منجي خودم مي دانستم..اينک دريافتم که عشق تمام بسته ها را مي گشايد....اما خود بسته اي است که گشايش آن تنها با نيست شدن من ميسر است....دريافتم عشق ..نه تنها از تنهايي نمي رهاند بلکه خود اوج تنهايي است...چرا که عشق زائيده تنهايي است و تنهايي زائيده عشق.... !!

 

 

 

دلم گرفته است.
دلم گرفته است...ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم ،اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فراموشي سپرده شده و جايش را تحقير گرفته است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 10:1  توسط عليــــرضا  | 


حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم

خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است

کافرم ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم

هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم ،بت پرستي کار ماست

چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن

من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم ،دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد

خون من، فرهاد، مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان

خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه !

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

 

 

وقتي كسي رو دوست داري

 

وقتي کسي رو دوست داري،حاضري جون فداش کني

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي

وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

حاضري هر چي دوست نداشت ، به خاطرش رها کني

حسابتو  حسابي از ، مردم شهر جدا کني

حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري

حاضري جونيت و بدي ، يه خار توي دساش نره

حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر

امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر

حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني

بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني

حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي

رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي

حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن

حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت

وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري

ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري

حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه

به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه

حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني

غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني

حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ

عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ
حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني
پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني
حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن

پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن

وقتي کسي رو دوست داري ، صاحب کلّي ثروتي

نذار که از دستت بره ، اين گنجِ خيلي قيمتي

 

 

گله
باز گفتم
کوه صبرم
مثل سنگم
عهد بستم
نکنم شکوه ز کس
بد نگويم به کسي
***
صبح زودي رفتم
گله ها را بردم
سر جويي شستم
***
باز گفتم
که تو خوبي و قشنگي و تو مستي
و من از روز ازل
عاشق تو بودم و هستم
***
گله اي از تو ندارم
چشم بر هر چه که کردي
همه بستم
***
ليک ديدم
چشم هايم
غرق اشکند
غرق اشکند
گله دارند
از من و عهدي که بستم

 

 

ديوانه
يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
زآن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي ،اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق برخيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
كه مي خندم به آن فرزانگي ها
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن
در اين عالم سرانجامي نداريم
چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاكسترم كن
مسم در بوته هستي زرم كن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 10:0  توسط عليــــرضا  | 


 

شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم

چه عمري را که بيهوده بپاي تو هدر کردم

گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم

همين بود آن وفايي را که مي گفتي؟

همين بود آن صفايي را که مي گفتي؟

تو که خود اين چنين بودي

چرا روزم سيه کردي؟

گنه کردي گنه کردي

گناهت را نمي بخشم

 

 

آه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستي را
راضي مشو كه بنده ناچيزي
عاصي شود بغير تو روي آرد
از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرابشنو
آه اي خداي قادر بي همتا

 

 

خانه بدوش با مرگ سخن مي گويد
روزي به سراغ من نيز خواهي آمد،
فراموشم نخواهي کرد ، مي دانم.
مي آيي و به رنجهايم پاين مي دهي،
مي آيي و زنجير هايم را مي گسلي.
آه اي مرگ ، برادرم!
غريبه نيستم ، آشنايم من ، چرا از من پرهيز مي کني؟
تو همچون ستاره اي سربي و سرد
بر فراز مصائبم مي درخشي.
اما مي دانم روزي از راه خواهي رسيد،
از راه مي رسي ، با کوله باري از شعله هاي سر کش.
محبوبم ، بيا ، بيا که مشتاق ديدارت هستم من ،
بيا و مرا در آغوش بگير که ار آن تو هستم من .

 

 

روزي که دلت پيش دلم بود
دستان مرا سخت فشردي که مرو
حالا که دلت جاي دگر بند شده
کفشان مرا جفت نمودي که برو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 8:14  توسط عليــــرضا  | 


باز دو تا چشم منتظر خيره شدن به آسمون
دنبال اون ستاره كه بدون نام و نشون
پيش غم تنهاييام ستاره ها چقدر كم اند
از سر دلخوشي دارن به همه چشمك ميزنند
غافل از اينكه اين پايين قلبي اسير ماتمه
حسرت و غصه هاي اون قدر تموم عالمه
شيشه صبروحوصله اش شكسته با سنگ عذاب
روزاي شاد و رنگيش هم يه سر شده تاروخراب
ديگه نمونده دلخوشي واسه دل اسير غم
مهم اسير بودنشه فرق نداره زياد يا كم
فكر ميكني نبودنت كم درديه نه به خدا
تحملش سخته واسم تحمل جداييها
نمي دونم كه آسمون ابريه يا دو چشم من
نميذارن ببينمت ستاره قشنگ من
حالام نه آرومه دلم نه خواب به چشمونم مياد
دلم داره داد ميزنه ميگه فقط تورو ميخواد
چي بهش بگم آروم بشه دست از سر من برداره
چي ميشه گفت به قلبي كه براي تو بي قراره؟؟
باز هم تا نزديك سحر ستاره ها رو ميشمرم
تو آخرين ستاره اي كه دل به عشقش ميسپرم
ميخوام يه چيزي رو بگم دلم ميخواد خوب بدوني
دنيام اگه تموم بشه بازم تو قلبم مي موني

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 8:4  توسط عليــــرضا  | 


كاش كودك مانده بودم
وز جهان نجس اطرافم
دركم انقدر كم وناچيز بود
كه نمي فهميدم . معرفت چيست .وفا چيست .معني عشق دريا چيست
همه دم خوش بودم
كاش هيچم ز جهان درك نبود
تانمي فهميدم . تا نمي دانستم
درجهان معني نامردي چيست ؟
درد فهميدن و ديدن . درد دانستن سختي چيست
آنقدر سخت كه من . هرگزم نيست تحمل بر آن
خوش به حال كودك كه نمي فهمد . كه نمي داند چيست دغل كاري و نامردي
و نيرنگ وريا
دل نمي بندد هيچ
واگر هم دل بست زود از ياد برد
من ولي دل به هر آنچه بستم زود مي رفت ز دست
غصه مي خوردم و افسوس و فغان مي كردم
چونكه مي فهميدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 8:2  توسط عليــــرضا  | 


من ديوونه رو باش كه نفهميدم تو بي رحمي
تمام مشكلم اينه كه حرفامو نمي فهمي
منو باش كه نفهميدم تو بي ذوقي بي احساسي
دروغ بود اينكه مي گفتي تو هم محو گل ياسي
من ديوونه رو باش كه شكستم با شكست تو
تو چه مردابي افتادم يه عمره با دو دست تو
من ديوونه رو باش واسه تو گريه مي كردم
تو رو باش كه نفهميدي تو شعرم گم شده دردم
من ديوونه رو باش كه به پاي چشم تو سوختم
ولي بعد يه كم بازي تو با من بد شدي كم كم
من ديوونه رو باش كه واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست مردم
من ديوونه رو باش كه به اخماي تو خنديدم
همش يك گل تو باغچم بود اونم آخر واست چيدم
من ديوونه رو باش كه به خوبيم عادتت دادم
شكستي قلبمو اما نديدي رنگ فريادم
من ديوونه رو باش كه واست روزامو سوزوندم
خوشي رو تو خودم كشتم ، ولي با چشم تو موندم
من ديوونه رو باش كه كشيدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدونه تو ، چه قدر سخته برام با تو
من ديوونه رو باش كه خيال كردم تو مجنوني
تو حتي اسم مجنونم ، نه آوردي ،‌ نه مي دوني
من ديوونه رو باش كه قد دنيا دوست دارم
نه اما من دوست داشتم حالا كه از تو بيزارم
من ديوونه رو باش كه واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنيدي ، حاضر آماده
من ديوونه رو باش كه نشستم منتظر ،‌رسوا
زدي تو زير قولاتو ، گذاشتي باز منو تنها
منو باش كه نفهميدم منو ديگه نمي خواستي
چه قدر ديوونه اي راستي ،‌چه قد ديوونه ام راستي
منو باش كه با يه آهنگ مي خواستم مهربونتر شم
زدي تير و توي ذوقم نداشتي حوصله بازم
من ديوونه رو باش كه تو رو عاشق حساب كردم
چه قدر ديوونه تر چون باز ، تو رو اينجا خطاب كردم
من ديوونه رو باش كه ،‌درسته خيلي ديوونم
جهنم مي رم اما نه ، كنار تو نمي مونم
اينم يه نامه ي ابري ، به امضاي يه ديوونه
فقط بيچاره اون كس كه ، يه عمر با تو مي مونه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 7:59  توسط عليــــرضا  | 


عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:20  توسط عليــــرضا  | 


اي کاش انتظار پاياني داشت

تا من مي توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگيرم

و براي آخرين بار بر آن بوسه زنم...

اي کاش انتظار پاياني داشت

تا من دوباره تو را در آغوش بگيرم

و براي آخرين بار وجودت را حس کنم...

اي کاش انتظار پاياني داشت

تا من در آغوش تو

ميمردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:15  توسط عليــــرضا  | 


شهر من غربت ديار بي کسي
اندکي پايينتر از دلواپسي
چند متري مانده تا آوارگي
ده قدم پايينتر از بيچارگي
جنب يک ويرانه ميپيچي به راست
ميرسي در کوچه اي کزآن ماست
داخل بن بست تنهايي و درد
هست منزلگاه چندين دوره گرد
خسته و وامانده از اين ماجرا
در ميان اطراف ميبيني مرا

 

 

تو که از اين غم دل آگه و گه بي خبري
به در خانه سبزت تو مرا مي نگري
تو در اين مستي رمز نگهت خوابم کن
چه بسا مي کشم از هجر رخت دربدري
نفست حس تنم غنچه بستان دلم
تو در اين وادي دل با دل من همسفري
لب تو لعل شکر قصر تنت محضر عشق
ندهد چون تو دگر ميکده شادان پسري
نغمه عشق سرايم به تمناي دلت
که تو از مرز دلم بي غم دنيا گذري

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:11  توسط عليــــرضا  | 


از من رميده يي و من ساده دل هنوز
بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا
دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم
ياد آر آن زن ‚ آن زن ديوانه را كه خفت
يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز
لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس
خنديد در نگاه گريزنده اش نياز
لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه
پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ايي كه ز عشق خواندي
به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است
با آنكه رفته يي و مرا برده يي ز ياد
مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
اي مرد اي فريب مجسم بيا كه باز
بر سينه پر آتش خود مي فشارمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:9  توسط عليــــرضا  | 


آه ! نمي دانم،
براستي اين تقدير من است!
يا سرنوشت توست!
كه اينگونه
ديواري از جنس فاصله
بين نگاهمان
كلاممان
و بين دستهامان
جدايي افكنده ست.
ديرگاهي ست
صداي تپش قلبت
شوق زيستن را
در من
نيفروخته
و ترنم صداي مهربانت
سرود هستي را
با من تكرار نكرده ست.
اينك من در انتظارم
در انتظار،همسرايي با باد
هم نوايي با برگ
هم نشيني با سبزه
وهمدلي با مهتاب
من در انتظارم
در انتظار مخمل چشمانت
لطف كلامت
شوق نگاهت
گرماي سوزان سلامت
واحساس قشنگي كه
با تو بودن در من ايجاد مي كند
آري
من مرد هميشه منتظر،
در قصه هاي تو هستم.
با من بخوان
و با من بمان
براي هميشه
اي نغمه ساز سرودن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:7  توسط عليــــرضا  | 


ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
 ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
 با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
 او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
 در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
 وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
 من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
 آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
 او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
 چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:46  توسط عليــــرضا  | 


دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دلازارترین شد چه دل آزارترین

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند

نه همین در غمت اینگونه نشاند

ناله از درد مکن ای دل تنگ

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان ای دل تنگ

سرخ رو از این عشق باش و سرافراز بمان

ای دل تنگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:46  توسط عليــــرضا  | 


یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه رهآورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
 
چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟
دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:45  توسط عليــــرضا  | 


من که ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد

من که ميدانم که تا سرگرم بزم ومستي ام مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان ميرسد

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

من که ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست بين مرگ وآدمي قول وقراري نيست نيست

من که ميدانم اجل ناخوانده وبيدادگر سرزده مي آيدو راه فراري نيست نيست

پس چرا پس چرا عاشق نباشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:44  توسط عليــــرضا  | 


به که بايد دل بست؟ به که شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت همه از کينه پر است،هيچ کس نيست که فرياد پر از مهر تو را گرم پاسخ گويد،نيست يک تن که در اين راه غم آلوده ي عمر قدمي راه محبت پويد،به که بايد دل بست؟ به که شايد دل بست؟ نقش هر خنده که بر روي لبي مي شکفد،نقشه اي شيطانيست.در نگاهي که تورا وسوسه ي عشق دهد،حيله اي پنهانيست!از وفا نام مبر،آنکه وفا خوست کجاست؟ ريشه ي عشق فسرد،واژه ي دوست گريخت!سخن از عشق مگو، عشق کجاست؟دوست کجاست؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:44  توسط عليــــرضا  | 


دل من در هواي ديدنت بي تاب گرديد سراپاي وجودم همچو شمع آب گرديد
نمي دانم تو ميداني؟
ز هجرت ديدگانم همچو دريايي زخون گشته غم ودردم فزون گشته ؟
نمي دانم تو مي داني؟
که من اينک درون بستر خود سخت ميگريم واز تب درميان بسترم همچو شمع مي سوزم؟
نمي دانم تو مي داني؟
که من اکنون درون بستر خود با غم هجران هم آغوشم براي ديدن رويت دو چشم اشکبارم را
به روي ماه مي دوزم وبا او از غم ورنج درونم راز مي گويم.
من اکنون در فضاي خاطرم پيچيده عطر جان فضاي خاطرات تو
کنون با خاطرات عشق شيرينت چه زيبا عالمي دارم
هنوز آواي تو در گوش جانم سخت مي پيچد
نگاه آشنايت در نگاهم گرم مي خنددو مي گويد
دل ديوانه ام امشب با غم وشادي وعيش وطرب بيگانه است
من از دوري تو چون مرغکي بي آشيان حيران وسر گردان وبار اندوهي افتاده بردوشم
کنون تنها تو را خواهم تو را زيرا:
تو دنياي خوش جاويد من هستي


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 20:9  توسط عليــــرضا  | 


باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ... من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم ! نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
ببين ! نقاشي عشق مي كشم و
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
ببين ! دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ . . .

و نه محكوم به نا باوري و نه محكوم به نابودي خود

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 20:3  توسط عليــــرضا  | 


 ازبيرحمي باد دلگير نمي شوم ...

و نه از سياهي شب متنفر ...

به سادگي شنيدن صداي ثانيه ها مي گذرم ...

از غروبي كه خورشيد را در خود كشت

و باز هم به انتظار طلوع

لحظه ها را مي شمارم !

گناهكارم ... اگر از ياد ببرم

كه بارها از زمستان به بهار رسيده ام

و از اشك به لبخند ...

بهانه هاي بودنم را مرور مي كنم ...

و به پاكي همه ي بهانه هايم سوگند مي خورم

كه تا ابد دوستت بدارم ...!!!

و دعا مي كنم ...

كه از عشقت سيراب شوند

همه ي آنهايي كه با بودنشان

در بودنم سهيم بودند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 19:57  توسط عليــــرضا  | 


بعدها


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند

 

 

 

حسرت


تا دور گشتي اي گل خندان ز پيش من
ابر آمد و گريست به حال پريش من
اي گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
ديگر بيا كه جاي تو خالي ست پيش من


 

خواب آينه


نقش او در دل چه زيبا مي نشست
سنگدل آيينه ي ما را شكست
آينه صد پاره شد در پاي دوست
باز در هر پاره عكس روي اوست
آينه درعشق بازي صادق است
آينه يك دل نه ، صد دل عاشق است
سال ها آيينه بي تصوير ماند
آه كاين بي روشنايي دير ماند
مانده در كنج شبستان ناصبور
ديده ي بيدارش از ديدار دور
روزگارش چهره پوشيد از غبار
تا چه ماند از غبار روزگار
شامگاهان با شفق خون مي گريست
صبحدم بي مهر افزون مي گريست

 

 

 

دیدار

 

کاش مي شد هيچ کس تنها نبود
کاش مي شد ديدنت رويا نبود 
گفته بودي با تو ميمونم ولي
 رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي ما نبود

 من دعا کردم براي بازگشت

دستهاي تو ولي بالا نبود
بازهم گفتي که فردا مي رسي
کاش روز ديدنت فردا نبود

 

 

میوه ممنوع

 

به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

با چراغي همه جا گشتمو گشتم به شهر

هيچ کس هيچ کس اينجا به تو مانند نشد

لب تو ميوه ي ممنوع ولي لبهايم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

هر کسي در دل من جاي خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

خواستند از تو بگويند شبي شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

 

 

کبوتر

 

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر

و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من

ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم

شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد

و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد

و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت

و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد

و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده

و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم

تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد

كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست

قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم

بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد

دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

 

 

قصرکوچک دل

 

حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني
و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني
سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي
ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني
من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم

و تو به نام ديگري مرا خطاب مي كني
چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني
به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام
تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني
و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت
كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 13:50  توسط عليــــرضا  | 


وقتی قراره عمر عشق سربرسه
بهتره كه قصه به آخر برسه
بهتره که دورنریزی اشکاتو
بهتره كه هدر ندی گریتو
وقتی قراره عاشقي تنها بشه
بهتره که دیگه توي دل نباشه
ميرم و خط مي كشم رو اسم تو
میرم و باطل میشه طلسم تو
وقتی قراره عشق بشه یه خاطره
بهتره اين خاطره ازیادم بره
حس میکنم که دیگه وقت رفتنه
جاده مثل يه سایه دنبال منه
وقتی آدم توعاشقی بد میاره
وقتی که هیچکس هيچكس و دوست نداره
بهتره که دورنریزی اشکاتو
بهتره كه هدر ندي گريتو
توباید یاد بگیری که عشق چیه
بدونی عاشق چشم برات کیه

برگرفته از وبلاگ عشقولانه های دختر ایرونی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 10:28  توسط عليــــرضا  | 


با همون نگاه اول توي قلبم خونه كردي

مثل يك پرنده از عشق توي سينه لونه كردي

دلو بردي و نگفتي كه دلي به اين ظريفي

واسه باختن نا نداره كه ببازه به غريبي

تو هموني كه تو قلبم قد دنيا خونه داره

توي تك باغ دل من گل خوشبختي مي كاره

تو همون كوهي كه اسمت به لبم خنده مياره

اگه باشي تا هميشه ديگه اين دل غم نداره

عشق تو يه ا سمونه پر از نور و قشنگي

دل ساده كه نفهميد تو قشنگ اما دورنگي

تو كه احساسي نداري چرا با من عهد بستي

به خدا كه بي وفايي اخه تو پيمون شكستي

تو هموني كه تو قلبم قد دنيا خونه داره

توي تك باغ دل من گل خوشبختي مي كاره

تو همون كوهي كه اسمت به لبم خنده مياره

اگه باشي تا هميشه ديگه اين دل غم نداره

من كه باز دارم  هنوزم توي خاطرات مي سوزم

ياد ظلماي گذشته سياه كرده شب و روزم

دوست دارم يادت، تو سينه واسه هميشه بميره

تو شكست سخته عشقت دلم عبرتي بگيره

تا بفهمه توي دنيا خيلي از عشقا فريــبــــــــــه

برگرفته از وبلاگ عشقولانه های دختر ایرونی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 10:2  توسط عليــــرضا  | 


ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال بود ، خداوند خوشحال بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 17:48  توسط عليــــرضا  | 


از خدا خواسته

به من نگاه کن واسه یه لحظه
نگات به صد تا آسمون می ارزه
من از خدامه که بکشم نازتو
تا بشنوم یه لحظه آوازتو

من از خدامه پیش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت
سر بذارم رو شهر امن شونت

من از خدامه بمونی کنارم
من که بجز تو کسی و ندارم
من از خدامه که نباشه دوری
فقط دلم میخواد بگی چجوری

من از خدامه که یه روز دعامون
بره تو آسمون پیش خدامون
به عشق اونکه بعد اونهمه درد
خدا یه نگاهیم بما کرد

به من نگاه کن واسه یه لحظه
نگات به صد تا آسمون میارزه
من از خدامه که بکشم نازتو
تا بشنوم یه لحظه آوازتو

من از خدامه پیش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت
سر بذارم رو شهر امن شونت.....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 14:29  توسط عليــــرضا  | 


طاقت

من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد


من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه

باز که ابری شد نگاهت
بغضتم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار
نذار اینجوری بریزه

حال من خیلی عجیبه
دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تا
تو چشام عشقو ببینی
تو چشام عشقو ببینی

بدجوری دیوونتم من
فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو
کرده این دلو کلافه

میدونم فرقی نداره
واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد
بودن و نبودن من

اولش گفتم یه حسه
یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم یه عشقه
حد و اندازش زیاده

بیا و مثل گذشته
جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم
بیا و بهم کمک کن

من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 14:23  توسط عليــــرضا  |