امروز درست 40 روز است كه ديگر تو نيستي
درست 40 روز است كه با رفتنت نيمي از وجودم مرده است
درست 40 روز است كه وجود نازنين تو را پدر در زير خاك
نهاده ايم
درست 40 روز است كه جاي خالي تو در خانه عذابمان مي
دهد
درست 40 روز است كه نگاه پر از محبت تو ديگر در خانه
عشق نمي آفريند
درست 40 روز است كه من و مادر در خانه اي سوت و كور
زانوي غم بغل كرده ايم
درست 40 روز است كه نگاهمان بر عكس پدر بر روي ديوار
خشكيده است
درست 40 روز است كه خاطرات شيرين با تو بودن را مرور
مي كنيم
درست 40 روز است كه مادر از غصه تو بيمار است و من
پرستار
درست 40 روز است كه مغمومم كه چرا قبل از فوت تو
آرزويت را كه همانا ازدواج من بود برآورده نساختم
درست 40 روز است كه مدام خود را ملامت مي كنم و از خود
مي پرسم كه آيا پدر از من رازي است ، آيا مرا بابت خود خواهيم خواهد بخشيد.
اي كاش بودي پدر ، اي كاش نمي رفتي ، اي كاش تنهايمان
نمي گذاشتي ، حداقل اي كاش به خوابم مي آمدي و مي گفتي كه از من رازي هستي و مرا
بخشيده اي.
با رفتنت من و مادر در زير بار غصه و غم شانه هايمان
خميده است
رازي هستيم به رضاي خدا هر چند كه رضايش در جهت غم ما
رغم خورد
روحت شاد و يادت گرامي
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 8:29 توسط عليــــرضا
|