من حرفي نداشتم
کلمات مرا زدند
سخت و ستمگرانه
چونان که به سخن در آمدم
رسوا و بيپروا
اينک
چه کسي مرا به خانه راه خواهد داد
با اين همه تنِ
سياه و کبود



بوي برگ ريزان عجيبي در شهر پيچيده است
ديگر کسي پشت پنجره به انتظار آمدن بهار نمي ايستد
بانو
هيچ به درد کهنه آسمان دقت کرده ايد؟
ديگر اسمان هم نمي گريد
بانو
فريب مان دادند
فريب خوردگانيم
که زلالي دريا را ،همه در يکي قطره جستجو مي کرديم
بانو
من از همان اول بارش بي سوال مي دانستم
که گريه علاج دردمان نيست
و دست به سوي آسمان داشتن ،چاره مان نيست
بانوي خوب ساده ام
اشک هايت را پاک کن اينجا گلي به اشک تو نميرويد
خاتون اشک و آه
ببين
دل و دست مرا به اسارت گرفته اند
من بي دست و دل ، آينه را مي روبم
اما راست بگويم
گاهي اوقات دلم به حال دلم ميسوزد
و جور غريبي ميگريم
بانو
ميخواهم از اين پس اندکي مثل ديگران باشم
وقتي باران آمد، بر روي ايوان خانه ام بايستم و خيره به دور باشم
دور تر از فاصله ي بين من و ما
راستي گفته بودم که خواب آينه را ديدم؟
خواب ديدم آينه ام از چشم اتفاق افتاد و نشکست
اما وقتي بيدار شدم
آسمان رنگ ديگر داشت
بانو تو تعبير خواب مي داني؟
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 9:50 توسط عليــــرضا
|