تبليغاتX
عشق آزاد
Welcome To My Weblog


عشق آزاد











غريق مرداب

 

کرکره هاي پنجره را ميکشم

تا انبوه مردمان ر ا نبينم

دلم ميگيرد از هجوم بي درنگشان

 و از خنده هاي بي دغدغه شان

آرام رفتنشان بوي فريب مي دهد

و تندي شتابشان دسيسه اي را رقم ميزند

آنگاه که درسکوتند فکرشان به شيطان مي ماند

و  آن زمان که لب به سخن مي گشايند

يکديگر را به ورطه نابودي مي برند

دستشان رابراي دوستي مفشار

که اينان در تالاب هزاررنگ دنيا غوطه ورند

اگر توانند تو را رام آرزوهايشان خواهند کرد

و گرنه غرق در مرداب رويايشان خواهي شد

 

نامه اي به خدا

 

گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

 
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ..

 

نبری از یادت...

اشک باید ریخت،زار باید زد
عشق یعنی این...
خود پرستی را بارها دار باید زد...
نبری از یادت... شب مهتابی را
نفس خسته بی خوابی را
نبری از یادت گرمی دست مرا ای دوست...
رنگ چشمان من ای زیبا رو باز هم نیکوست
من تو را در قفس سینه خود می خواهم
من تو را می خواهم...
نبری از یادت ...

آن شب تنهایی
آن شب ملتهب رویایی...
دست من در طلب ماه به رخسارت خورد
دستی اما دل من را افسرد...
من به چشمان تو جان بخشیدم
نی که در چشم تو جان را دیدم
نبری از یادت...
التماس دل غمگین مرا
نبری از یادت...
من تو را می خواهم...
باز بی چون و چرا می خواهم
نبری از یادت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 15:1  توسط عليــــرضا  | 


در این پست تعدای عکس از نوع طنزش قرار می دهم به امیدی که شاید در این دنیای بهران زده لحظه ای لبخند بر روی لبهای زیبایتان بنشیند.

به خدا شرمنده ام برای اینکه صفحه اول خیلی شلوغ و پرحجم نشه مجبورم بقیه عکسها را در ادامه مطلب قرار دهم.لطف کن برو ادامه مطلب


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 14:42  توسط عليــــرضا  |