تبليغاتX
عشق آزاد
Welcome To My Weblog


عشق آزاد











و باز آمدي و نماندي

باز مي آيي و خواهي رفت

و چه شاعرانه زمزمه هايت را مرور مي کنم

وقتي دست در دست دلتنگي روي سنگفرش هاي خيابان قدم مي زديم

با هر قدمي که بر مي داشتي انگار قلب مرا مي شکافتي

روز اول فقط آشنايي بود و با اين باور که تو نيز چون گذر ايام مي گذري امروز را به ديروز و

فردا را به امروز مي سپردم.

روز ها مي گذشت اما تو نمي گذشتي

سينه ام مالامال از شوق جواني و روزگارم با کم و کاستش مي گذشت.

اما تو با من چه کردي که چنين  باورهايم و آنچه عمري با آن سر کرده بودم

به راحتي به فراموشي سپردم .

 

 

 

گمان مي کردم عشق همان ميعادگاهي است که سالها براي رسيدن به آن کوشيده ام...به شوق اينکه در اين ميعاد گاه به موعود خود..به آنچه از ازل به من وعده داده اند برسم...گمان مي کردم عشق همان است که مرا از تنهايي مي رهاند...و همان شاه کليدي است که تمام بسته ها را مي گشايد...اما.......

چه خيالي!...آيا اين من بودم که عشق را منجي خودم مي دانستم..اينک دريافتم که عشق تمام بسته ها را مي گشايد....اما خود بسته اي است که گشايش آن تنها با نيست شدن من ميسر است....دريافتم عشق ..نه تنها از تنهايي نمي رهاند بلکه خود اوج تنهايي است...چرا که عشق زائيده تنهايي است و تنهايي زائيده عشق.... !!

 

 

 

دلم گرفته است.
دلم گرفته است...ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم ،اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فراموشي سپرده شده و جايش را تحقير گرفته است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 10:1  توسط عليــــرضا  | 


حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم

خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است

کافرم ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم

هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم ،بت پرستي کار ماست

چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن

من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم ،دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد

خون من، فرهاد، مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان

خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه !

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

 

 

وقتي كسي رو دوست داري

 

وقتي کسي رو دوست داري،حاضري جون فداش کني

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي

وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

حاضري هر چي دوست نداشت ، به خاطرش رها کني

حسابتو  حسابي از ، مردم شهر جدا کني

حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري

حاضري جونيت و بدي ، يه خار توي دساش نره

حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر

امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر

حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني

بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني

حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي

رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي

حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن

حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت

وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري

ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري

حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه

به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه

حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني

غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني

حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ

عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ
حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني
پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني
حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن

پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن

وقتي کسي رو دوست داري ، صاحب کلّي ثروتي

نذار که از دستت بره ، اين گنجِ خيلي قيمتي

 

 

گله
باز گفتم
کوه صبرم
مثل سنگم
عهد بستم
نکنم شکوه ز کس
بد نگويم به کسي
***
صبح زودي رفتم
گله ها را بردم
سر جويي شستم
***
باز گفتم
که تو خوبي و قشنگي و تو مستي
و من از روز ازل
عاشق تو بودم و هستم
***
گله اي از تو ندارم
چشم بر هر چه که کردي
همه بستم
***
ليک ديدم
چشم هايم
غرق اشکند
غرق اشکند
گله دارند
از من و عهدي که بستم

 

 

ديوانه
يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
زآن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي ،اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق برخيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
كه مي خندم به آن فرزانگي ها
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن
در اين عالم سرانجامي نداريم
چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاكسترم كن
مسم در بوته هستي زرم كن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 10:0  توسط عليــــرضا  | 


 

شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم

چه عمري را که بيهوده بپاي تو هدر کردم

گنه کردي گنه کردي گناهت را نمي بخشم

همين بود آن وفايي را که مي گفتي؟

همين بود آن صفايي را که مي گفتي؟

تو که خود اين چنين بودي

چرا روزم سيه کردي؟

گنه کردي گنه کردي

گناهت را نمي بخشم

 

 

آه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستي را
راضي مشو كه بنده ناچيزي
عاصي شود بغير تو روي آرد
از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرابشنو
آه اي خداي قادر بي همتا

 

 

خانه بدوش با مرگ سخن مي گويد
روزي به سراغ من نيز خواهي آمد،
فراموشم نخواهي کرد ، مي دانم.
مي آيي و به رنجهايم پاين مي دهي،
مي آيي و زنجير هايم را مي گسلي.
آه اي مرگ ، برادرم!
غريبه نيستم ، آشنايم من ، چرا از من پرهيز مي کني؟
تو همچون ستاره اي سربي و سرد
بر فراز مصائبم مي درخشي.
اما مي دانم روزي از راه خواهي رسيد،
از راه مي رسي ، با کوله باري از شعله هاي سر کش.
محبوبم ، بيا ، بيا که مشتاق ديدارت هستم من ،
بيا و مرا در آغوش بگير که ار آن تو هستم من .

 

 

روزي که دلت پيش دلم بود
دستان مرا سخت فشردي که مرو
حالا که دلت جاي دگر بند شده
کفشان مرا جفت نمودي که برو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 8:14  توسط عليــــرضا  | 


باز دو تا چشم منتظر خيره شدن به آسمون
دنبال اون ستاره كه بدون نام و نشون
پيش غم تنهاييام ستاره ها چقدر كم اند
از سر دلخوشي دارن به همه چشمك ميزنند
غافل از اينكه اين پايين قلبي اسير ماتمه
حسرت و غصه هاي اون قدر تموم عالمه
شيشه صبروحوصله اش شكسته با سنگ عذاب
روزاي شاد و رنگيش هم يه سر شده تاروخراب
ديگه نمونده دلخوشي واسه دل اسير غم
مهم اسير بودنشه فرق نداره زياد يا كم
فكر ميكني نبودنت كم درديه نه به خدا
تحملش سخته واسم تحمل جداييها
نمي دونم كه آسمون ابريه يا دو چشم من
نميذارن ببينمت ستاره قشنگ من
حالام نه آرومه دلم نه خواب به چشمونم مياد
دلم داره داد ميزنه ميگه فقط تورو ميخواد
چي بهش بگم آروم بشه دست از سر من برداره
چي ميشه گفت به قلبي كه براي تو بي قراره؟؟
باز هم تا نزديك سحر ستاره ها رو ميشمرم
تو آخرين ستاره اي كه دل به عشقش ميسپرم
ميخوام يه چيزي رو بگم دلم ميخواد خوب بدوني
دنيام اگه تموم بشه بازم تو قلبم مي موني

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 8:4  توسط عليــــرضا  | 


كاش كودك مانده بودم
وز جهان نجس اطرافم
دركم انقدر كم وناچيز بود
كه نمي فهميدم . معرفت چيست .وفا چيست .معني عشق دريا چيست
همه دم خوش بودم
كاش هيچم ز جهان درك نبود
تانمي فهميدم . تا نمي دانستم
درجهان معني نامردي چيست ؟
درد فهميدن و ديدن . درد دانستن سختي چيست
آنقدر سخت كه من . هرگزم نيست تحمل بر آن
خوش به حال كودك كه نمي فهمد . كه نمي داند چيست دغل كاري و نامردي
و نيرنگ وريا
دل نمي بندد هيچ
واگر هم دل بست زود از ياد برد
من ولي دل به هر آنچه بستم زود مي رفت ز دست
غصه مي خوردم و افسوس و فغان مي كردم
چونكه مي فهميدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 8:2  توسط عليــــرضا  | 


من ديوونه رو باش كه نفهميدم تو بي رحمي
تمام مشكلم اينه كه حرفامو نمي فهمي
منو باش كه نفهميدم تو بي ذوقي بي احساسي
دروغ بود اينكه مي گفتي تو هم محو گل ياسي
من ديوونه رو باش كه شكستم با شكست تو
تو چه مردابي افتادم يه عمره با دو دست تو
من ديوونه رو باش واسه تو گريه مي كردم
تو رو باش كه نفهميدي تو شعرم گم شده دردم
من ديوونه رو باش كه به پاي چشم تو سوختم
ولي بعد يه كم بازي تو با من بد شدي كم كم
من ديوونه رو باش كه واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست مردم
من ديوونه رو باش كه به اخماي تو خنديدم
همش يك گل تو باغچم بود اونم آخر واست چيدم
من ديوونه رو باش كه به خوبيم عادتت دادم
شكستي قلبمو اما نديدي رنگ فريادم
من ديوونه رو باش كه واست روزامو سوزوندم
خوشي رو تو خودم كشتم ، ولي با چشم تو موندم
من ديوونه رو باش كه كشيدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدونه تو ، چه قدر سخته برام با تو
من ديوونه رو باش كه خيال كردم تو مجنوني
تو حتي اسم مجنونم ، نه آوردي ،‌ نه مي دوني
من ديوونه رو باش كه قد دنيا دوست دارم
نه اما من دوست داشتم حالا كه از تو بيزارم
من ديوونه رو باش كه واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنيدي ، حاضر آماده
من ديوونه رو باش كه نشستم منتظر ،‌رسوا
زدي تو زير قولاتو ، گذاشتي باز منو تنها
منو باش كه نفهميدم منو ديگه نمي خواستي
چه قدر ديوونه اي راستي ،‌چه قد ديوونه ام راستي
منو باش كه با يه آهنگ مي خواستم مهربونتر شم
زدي تير و توي ذوقم نداشتي حوصله بازم
من ديوونه رو باش كه تو رو عاشق حساب كردم
چه قدر ديوونه تر چون باز ، تو رو اينجا خطاب كردم
من ديوونه رو باش كه ،‌درسته خيلي ديوونم
جهنم مي رم اما نه ، كنار تو نمي مونم
اينم يه نامه ي ابري ، به امضاي يه ديوونه
فقط بيچاره اون كس كه ، يه عمر با تو مي مونه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 7:59  توسط عليــــرضا  |