تبليغاتX
عشق آزاد
Welcome To My Weblog


عشق آزاد











عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:20  توسط عليــــرضا  | 


اي کاش انتظار پاياني داشت

تا من مي توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگيرم

و براي آخرين بار بر آن بوسه زنم...

اي کاش انتظار پاياني داشت

تا من دوباره تو را در آغوش بگيرم

و براي آخرين بار وجودت را حس کنم...

اي کاش انتظار پاياني داشت

تا من در آغوش تو

ميمردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:15  توسط عليــــرضا  | 


شهر من غربت ديار بي کسي
اندکي پايينتر از دلواپسي
چند متري مانده تا آوارگي
ده قدم پايينتر از بيچارگي
جنب يک ويرانه ميپيچي به راست
ميرسي در کوچه اي کزآن ماست
داخل بن بست تنهايي و درد
هست منزلگاه چندين دوره گرد
خسته و وامانده از اين ماجرا
در ميان اطراف ميبيني مرا

 

 

تو که از اين غم دل آگه و گه بي خبري
به در خانه سبزت تو مرا مي نگري
تو در اين مستي رمز نگهت خوابم کن
چه بسا مي کشم از هجر رخت دربدري
نفست حس تنم غنچه بستان دلم
تو در اين وادي دل با دل من همسفري
لب تو لعل شکر قصر تنت محضر عشق
ندهد چون تو دگر ميکده شادان پسري
نغمه عشق سرايم به تمناي دلت
که تو از مرز دلم بي غم دنيا گذري

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:11  توسط عليــــرضا  | 


از من رميده يي و من ساده دل هنوز
بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا
دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم
ياد آر آن زن ‚ آن زن ديوانه را كه خفت
يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز
لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس
خنديد در نگاه گريزنده اش نياز
لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه
پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ايي كه ز عشق خواندي
به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است
با آنكه رفته يي و مرا برده يي ز ياد
مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
اي مرد اي فريب مجسم بيا كه باز
بر سينه پر آتش خود مي فشارمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:9  توسط عليــــرضا  | 


آه ! نمي دانم،
براستي اين تقدير من است!
يا سرنوشت توست!
كه اينگونه
ديواري از جنس فاصله
بين نگاهمان
كلاممان
و بين دستهامان
جدايي افكنده ست.
ديرگاهي ست
صداي تپش قلبت
شوق زيستن را
در من
نيفروخته
و ترنم صداي مهربانت
سرود هستي را
با من تكرار نكرده ست.
اينك من در انتظارم
در انتظار،همسرايي با باد
هم نوايي با برگ
هم نشيني با سبزه
وهمدلي با مهتاب
من در انتظارم
در انتظار مخمل چشمانت
لطف كلامت
شوق نگاهت
گرماي سوزان سلامت
واحساس قشنگي كه
با تو بودن در من ايجاد مي كند
آري
من مرد هميشه منتظر،
در قصه هاي تو هستم.
با من بخوان
و با من بمان
براي هميشه
اي نغمه ساز سرودن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 14:7  توسط عليــــرضا  | 


ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
 ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
 با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
 او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
 در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
 وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
 من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
 آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
 او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
 چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:46  توسط عليــــرضا  | 


دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دلازارترین شد چه دل آزارترین

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند

نه همین در غمت اینگونه نشاند

ناله از درد مکن ای دل تنگ

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان ای دل تنگ

سرخ رو از این عشق باش و سرافراز بمان

ای دل تنگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:46  توسط عليــــرضا  | 


یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه رهآورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
 
چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟
دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:45  توسط عليــــرضا  | 


من که ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد

من که ميدانم که تا سرگرم بزم ومستي ام مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان ميرسد

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

من که ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست بين مرگ وآدمي قول وقراري نيست نيست

من که ميدانم اجل ناخوانده وبيدادگر سرزده مي آيدو راه فراري نيست نيست

پس چرا پس چرا عاشق نباشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:44  توسط عليــــرضا  | 


به که بايد دل بست؟ به که شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت همه از کينه پر است،هيچ کس نيست که فرياد پر از مهر تو را گرم پاسخ گويد،نيست يک تن که در اين راه غم آلوده ي عمر قدمي راه محبت پويد،به که بايد دل بست؟ به که شايد دل بست؟ نقش هر خنده که بر روي لبي مي شکفد،نقشه اي شيطانيست.در نگاهي که تورا وسوسه ي عشق دهد،حيله اي پنهانيست!از وفا نام مبر،آنکه وفا خوست کجاست؟ ريشه ي عشق فسرد،واژه ي دوست گريخت!سخن از عشق مگو، عشق کجاست؟دوست کجاست؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:44  توسط عليــــرضا  | 


دل من در هواي ديدنت بي تاب گرديد سراپاي وجودم همچو شمع آب گرديد
نمي دانم تو ميداني؟
ز هجرت ديدگانم همچو دريايي زخون گشته غم ودردم فزون گشته ؟
نمي دانم تو مي داني؟
که من اينک درون بستر خود سخت ميگريم واز تب درميان بسترم همچو شمع مي سوزم؟
نمي دانم تو مي داني؟
که من اکنون درون بستر خود با غم هجران هم آغوشم براي ديدن رويت دو چشم اشکبارم را
به روي ماه مي دوزم وبا او از غم ورنج درونم راز مي گويم.
من اکنون در فضاي خاطرم پيچيده عطر جان فضاي خاطرات تو
کنون با خاطرات عشق شيرينت چه زيبا عالمي دارم
هنوز آواي تو در گوش جانم سخت مي پيچد
نگاه آشنايت در نگاهم گرم مي خنددو مي گويد
دل ديوانه ام امشب با غم وشادي وعيش وطرب بيگانه است
من از دوري تو چون مرغکي بي آشيان حيران وسر گردان وبار اندوهي افتاده بردوشم
کنون تنها تو را خواهم تو را زيرا:
تو دنياي خوش جاويد من هستي


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 20:9  توسط عليــــرضا  | 


باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ... من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم ! نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
ببين ! نقاشي عشق مي كشم و
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
ببين ! دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ . . .

و نه محكوم به نا باوري و نه محكوم به نابودي خود

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 20:3  توسط عليــــرضا  | 


 ازبيرحمي باد دلگير نمي شوم ...

و نه از سياهي شب متنفر ...

به سادگي شنيدن صداي ثانيه ها مي گذرم ...

از غروبي كه خورشيد را در خود كشت

و باز هم به انتظار طلوع

لحظه ها را مي شمارم !

گناهكارم ... اگر از ياد ببرم

كه بارها از زمستان به بهار رسيده ام

و از اشك به لبخند ...

بهانه هاي بودنم را مرور مي كنم ...

و به پاكي همه ي بهانه هايم سوگند مي خورم

كه تا ابد دوستت بدارم ...!!!

و دعا مي كنم ...

كه از عشقت سيراب شوند

همه ي آنهايي كه با بودنشان

در بودنم سهيم بودند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 19:57  توسط عليــــرضا  |