دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلازارترین شد چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
ناله از درد مکن ای دل تنگ
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان ای دل تنگ
سرخ رو از این عشق باش و سرافراز بمان
ای دل تنگ

+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 13:46 توسط عليــــرضا
|