تبليغاتX
عشق آزاد
Welcome To My Weblog


عشق آزاد











بعدها


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند

 

 

 

حسرت


تا دور گشتي اي گل خندان ز پيش من
ابر آمد و گريست به حال پريش من
اي گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
ديگر بيا كه جاي تو خالي ست پيش من


 

خواب آينه


نقش او در دل چه زيبا مي نشست
سنگدل آيينه ي ما را شكست
آينه صد پاره شد در پاي دوست
باز در هر پاره عكس روي اوست
آينه درعشق بازي صادق است
آينه يك دل نه ، صد دل عاشق است
سال ها آيينه بي تصوير ماند
آه كاين بي روشنايي دير ماند
مانده در كنج شبستان ناصبور
ديده ي بيدارش از ديدار دور
روزگارش چهره پوشيد از غبار
تا چه ماند از غبار روزگار
شامگاهان با شفق خون مي گريست
صبحدم بي مهر افزون مي گريست

 

 

 

دیدار

 

کاش مي شد هيچ کس تنها نبود
کاش مي شد ديدنت رويا نبود 
گفته بودي با تو ميمونم ولي
 رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي ما نبود

 من دعا کردم براي بازگشت

دستهاي تو ولي بالا نبود
بازهم گفتي که فردا مي رسي
کاش روز ديدنت فردا نبود

 

 

میوه ممنوع

 

به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

با چراغي همه جا گشتمو گشتم به شهر

هيچ کس هيچ کس اينجا به تو مانند نشد

لب تو ميوه ي ممنوع ولي لبهايم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

هر کسي در دل من جاي خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

خواستند از تو بگويند شبي شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

 

 

کبوتر

 

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر

و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من

ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم

شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد

و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد

و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت

و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد

و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده

و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم

تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد

كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست

قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم

بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد

دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

 

 

قصرکوچک دل

 

حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني
و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني
سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي
ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني
من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم

و تو به نام ديگري مرا خطاب مي كني
چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني
به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام
تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني
و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت
كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 13:50  توسط عليــــرضا  | 


در سال هاي بسيار دور در قرن سوم ميلادي شخصي به نام كلوديوس بر روم حكومت مي كرد. او ارتش بزرگي داشت و علاقه زيادي به كشور گشايي داشت، از تمام مردان خواسته بود كه داوطلب نبرد در جنگ شوند، اما كسي اين كار را نكرد چون همه به همسر و خانواده خود علاقه مند بودند.
كلوديوس عصباني شد و فكر عجيبي به سرش زد، فكر كرد اگر مردان را از ازدواج كردن باز دارد ديگر دلبسته نخواهند شد و همه به ارتش او خواهند پيوست. كلوديوس ازدواج را در كشورش غير قانوني و ممنوع كرد. در اين ميان كشيشي به نام سنت ولنتاين بود كه مانند بقيه مردم با اين قانون مخالف بود او تصميم گرفت زوج هاي جوان را مخفيانه و با يك جشن كوچك به هم برساند. يك اتاق كوچك يك شمع، عروس، داماد، ولنتاين و مراسمي كه تماماً در نجوا برگزار مي شد. تا اين كه يك شب آنها متوجه صداي پاي سربازان نشدند
بله، ولنتاين به زندان افتاد و قرار شد محاكمه شود اما مردم دسته دسته به ملاقات او ميرفتند تا بگويند كه آنها نيز مانند او به عشق ايمان دارند. يكي از ملاقات كنندگان هميشگي او دختر نگهبان زندان بود كه توانسته بود هر روز با اجازه پدرش به ديدارش برود، آنها گاه تا ساعت ها با هم صحبت مي كردند تا اينكه روز 14 فوريه سال 269 ميلادي حكم ولنتاين صادر و او محكوم به مرگ شد. او با نامه كوتاهي از دختري كه هر روز به مللقاتش مي رفت خداحافظي كرد
از آن سال به بعد روز 14 فوريه روز فرستادن پيام عشق است به كسي كه دوستش داريد و مي خواهيد عشق و علاقه تان را به او ابراز كنيد و يا از او بخواهيد كه يار شما يا به قول ولنتاين و يا اصطلاحاً شريك زندگيتان باشد.جمله معروف be my valentineكه آن را شايد تا كنون ديده باشيد.
البته در كشور هاي اروپايي اين روز مراسم جشن خاصي دارد.
سنت ولنتاين نام کشيشي است که در قرون نخست ميلادي زندگي مي ‌کرده است. در زمان زندگي وي ايمان به مسيح و دين مسيح جرم بود و او در راه عشق و ايمان به مسيح تا پاي جان رفت و سرانجام در راه عشق به معبودش شهيد گرديد.
رفته رفته اين روز به روز موسوم به عشاق تبديل کشت و مرسوم است در اين روز تمام زوجها و کساني که در قلبشان عشقي پاک دارند به طريقي محبت و عشق خود را ابراز مي‌کنند.
شما نيز فرصت رااز دست ندهيد و اگر كسي را دوست داريد فقط يك جمله بگوييد: Be my Valentine

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 11:22  توسط عليــــرضا  | 


در اين پست باز هم تعدادي عكس از نوع gif قرار مي دهم كه اميدوارم خوشتان بيايد

برای دیدن مابقی عکسها لطفاْ روی ادامه مطلب کلیک نمائید 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 11:2  توسط عليــــرضا  |