تبليغاتX
عشق آزاد
Welcome To My Weblog


عشق آزاد











قابل توجه خانمهاي محترم!

برای خواندن مطلب لطفاْ روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 15:24  توسط عليــــرضا  | 


 

این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم

 

لطفاْ روی ادامه مطلب کلیک نمائید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 15:18  توسط عليــــرضا  | 


SMSکلی   عاشقانه اگر مایل به خواندن هستید

لطفاْ روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 15:12  توسط عليــــرضا  | 


از همه چيز بچه ايرونيا گفتيم جز چت كردنشون

جالبه...دیگه نه لازمه هول کمیته رو بزنی ، نه لازمه اعصابتو خرد کنی تا از ترافیک فرار کنی ، نه حتی لازمه تیپ بزنی و کلی گریس و رنگ روغن بزنی به موهات . فقط یه پنجره رو باز می کنی ، یوزر و پسووردو می زنی و می ری تو دنیای بی انتهای وب. قربونش برم الانم که دیگه فرهنگ ما ایرانیا چنان ساخته شده که هیچ کسی از اینترنت استفاده الکی نمی کنه . نه کسی دنبال فیتلر شکنه ، نه دنبال سایتای عکس دار باحال (شما بخونید سایتای آموزشی آمیزشی)...هممون فقط می ریم تو دنیای مجازی اینترنت تا با دوستای مجازی تر از خودمون بچتیم! این یعنی استفاده علمی و بهینه و غیر ابزاری از اینترنت.چون اولا : وقتمون تلف نمی شه که بخوایم تیپ بزنیم و بریم با هزارتا بدبختی از ترافیک بگذریم و نه لازمه پول بنزین بدیم ..... خلاصه می ریم تو این دنیاهه و اگه آیدی مون پسرونه باشه که هیچی وهر چی بنویسیم Hi...Hello.. .Asl plz...اسم من آلفرده شما چی؟...هیچکی جواب نمی ده ولی...ولی اگه آیدی دخترونه باشه خدا بده برکت.بس که ارزش خانوما رفته بالا همه می ریزن سر آیدیمون تا بلکه این چیز با ارزشو تصاحب کنن.حالا بگذریم از اینکه اگه پسره اسمش قلي باشه می گه اسمش خاویره و اگه دختره اسمش بلقیس باشه می گه باربارا(آخه می دونین چیه؟می گن یه مرد کوری زن گرفت. یه مدت که گذشت زنه بهش گفت : حیف که کوری و نمی تونی ببینی من چقدر خوشگلم.مرده گفت : والا به قول خودت من کورم و نمی بینم ولی تا اونجا که عقل من می رسه اگه تو خوشگل بودی چشم دارا تو رو می گرفتن و به من کور نمی رسیدی).آره خلاصه آخر قضیه اگه هر دوشون شانس بیارن و بتونن چاخاناشونو واسه همدیگه قابل قبول کنن ، با هم قرار می ذارن...

.حالا بذارین یکم از چاخانا بگم...مثلا خانم غذای مورد علاقه ش نون چاییه ، می گه غذای مورد علاقه من پیتزا با گوشت فیله نهنگ جنگلهای آمازونه . یا چه می دونم آقا خواننده مورد علاقه ش حميرا سيرابيه می گه من فقط آهنگای دی جی آنتونیو باراباسو گوش می دم.حالا این اسمارو از کجاشون در میارن؟من می دونم ولی خوب نیس بگم از کجاشون.خلاصه قراره رو با هم می ذارن و باز میان با هم می چتن و این به اون می گه خیلی گیجم بی تو هیچم و اون به این می گه بی تو می میرم مثل پیچک دورت می پیچم و الاماشاالله ، تا می رسن به قرار حضوری...

می رسن به قرار حضوری و دادن مشخصات...دختره به پسره می گه من پوستم سفیده با بینی کوچیک سربالا که تازه یه ماهه عملش کردم و لب و دهن غنچه ای و قد بلند و چه می دونم موهای بلوند جگری ( آخه تو نمی دونی دختره چه جیگریه ) و مانتو شلوار مشکی مایل به قرمز. پسره هم می گه من رنگ پوستم نقره ای مایل به سبزه ( احتمالا کپک زده ) با قد بلند و عینک ریبن پلیس گربه ای و بلیز شلوار هفت رنگ . بعد هر کدوم می رن تو فکر که حالا این لباساتو از کجا جور کنیم...

خلاصه روز قرار می رسه و آقا با یه شاخه گل میمون و خانم با یه شاخه گل رز زرد می رن سرقرار . آقاهه مادربزرگ دختره رو می بینه که اومده سرقرار...در حقیقت یه چیز سیاه پشمالو می بینه به قاعده رطیل که لباس تنش کردن و اگه احیانا لباساش سیاه باشه تو شب گم می شه و یه ایران نمی تونن پیداش کنن.خانمه هم از اون طرف یه نون سنگکی رو می بینه با بیدرسود ( لباسکار سرتاسری ) که خدایی هفت رنگه . از رنگ غذا بگیر تا رنگ روغن ترمز ماشین و رنگ شاش بز که معلوم نیست این آخری از کجا اومده . و اینجاس که می زنن به تیپ هم : که تو به من دروغ اغفالی گفتی و چه می دونم تو منو به دروغ اغفال کردی و از این حرفای استرس آور و بعدشم از هم جدا می شن و خانم می مونه و گل رز و دنیای اینترنت وآقا و گل میمون و آیدی دخترونه...تا باز هر کدوم یکی رو گیر بیارن و این بازی رو سرش پیدا کنن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 15:7  توسط عليــــرضا  | 


شما ميوه چه درختي هستيد؟

 ( 24 خرداد تا 4 تیر) درخت سیب ( عشق)

فردی آرام، گاهی اوقات خجالتی، بسیار جذاب و دلربا با رفتاری مناسب و سنجیده، ماجراجو و بی باک، حساس و ... دوست دارید که دیگران را دوست داشته باشید و سایرین هم شما را دوست داشته باشند. با وفا، حساس و بسیار بخشنده و با استعداد. شما عاشق بچه ها هستید.

( 25 اردیبهشت تا 3 خرداد) ( 22 آبان تا 1 آذر) درخت ون ( بلند پروازی)

فوق العاده جذاب، پرانرژی، خودجوش و پر مسئولیت هستید.انتقاد را دوست ندارید. جاه طلب، بلند پرواز، باهوش، مستعد و قابل اطمینان هستید. به پول اهیمت می دهید. خواستار توجه از سوی دیگران هستید و به پشتوانه و حمایت احساسی نیاز دارید.

(22 آذر تا 1 دی) درخت راش ( خلاقیت)

فردی با سلیقه،کسی که به ظاهر خودش اهمیت زیادی می دهد. یک برنامه ریز خوب برای زندگی و کار و مسائل اقتصادی، فردی که بدون لزوم بی گدار به آب نمی زند. منطقی و مونس و یاری بی نظیر در زندگی به شمار می روید.

(26 تیر تا 4 مرداد) ( 25 دی تا 3 بهمن) درخت سرو ( اعتماد به نفس)

فردی با توان و قدرت فوق العاده، کسی که می داند چطور خود را با شرایط مختلف در زندگی وفق بدهد.هدیای غیر منتظره را دوست دارد و از سلامتی بدنی برخوردار است. خجالتی نیست و اعتماد به نفس دارد. سخنرانی برجسته، فردی مصمم و با اراده، کمی عجول و بی طاقت و دوست دارد که دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد. با استعداد، سخت کوش و اغلب خوش بین است و قادر است سریع تصمیم بگیرد.

(15 تا 24 اردیبهشت) ( 12 تا 21 آبان) درخت شاه بلوط ( درستکاری)

هیکل و اندامی خارق العاده، پرابهت، حس عدالت خواهی بالا، یک طراح و سیاستمدار است. به راحتی آزرده خاطر می شود. بسیار حساس، کوشا، گاهی اوقات برتر از دیگران عمل می کند و گاهی در ارتباطات خود با سایرین سوء تفاهم برایش بوجود می آید. خانواده مدار و از لحاظ فیزیکی روی فرم است.

(14 تا 23 مرداد) ( 9 تا 18 بهمن) درخت سدر ( وفاداری)

فردی قوی، عضلانی، انعطاف پذیر، کسی که آنچه زندگی به اجبار به او می دهد می پذیرد و اما لزوماً آن را دوست ندارد. سعی می کند ساده و خوش بین باشد.دوست دارد از نظر مالی مستقل عمل کند. مهربان و عاطفی، از تنهائی متنفر، با وفا و گاهی اوقات هم به زودی عصبانی می شود. با احتیاط، تحصیل علم و دانش و کمک به دیگران را دوست دارد.

(16 تا 25 تیر) ( 12 تا 24 دی) درخت نارون ( بزرگواری)

قیافه و ظاهری خوب دارد و در پوشیدن لباس خوش سلیقه است. تقاضا و خواسته های او در حد اعتدال است. کم ادعا است و اشتباهات را فراموش نمی کند. با نشاط و سرزنده است و دوست دارد راهنمایی بشود اما نه اینکه از دیگران اطاعت کند. شریکی درستکار و با وفا و دوست دارد برای سایرین تصمیم بگیرد. بزرگوار و نجیب، سخاوتمند و شوخ طبع و فردی کارآمد است.

( 14 تا 23 خرداد) ( 12 تا 21 آذر) درخت انجیر ( حساسیت)

فردی مستقل، درستکار، با وفا که از ضد و نقیض گویی و بحث متنفر است. زندگی و دوستانش را دوست دارد. از بچه ها و حیوانات لذت میبرد. اجتماعی و شوخ طبع است و دوست دارد که بعد از ساعت های طولانی کار سخت استراحت کند و از استعداد هنری و هوش بالایی برخوردار است.

(5 تیر تا 15 تیر) ( 2 تا 11 دی) درخت صنوبر ( رمز و راز)

فوق العاده با سلیقه است و نمی تواند تنش و فشار عصبی را تحمل کند. زیبایی را دوست دارد. گاهی افسرده می شود. سرسخت و لجباز است و به همان نسبت که دوست دارد نزدیکان خود را حمایت و مراقبت کند با افراد غریبه هم به همان شکل رفتار میکند. نسبتاً کم ادعا، سخت کوش، با استعداد، فداکار، دور از خودپسندی و فردی که دوستان زیادی دارد و بسیار قابل اعتماد است.

( 24 شهریور تا 3 مهر) ( 22 تا 30 اسفند) درخت فندق ( خارق العادگی)

جذاب و گیرا، شوخ طبع، بسیار فهمیده و فردی که می داند چطور روی دیگران تأثیر ماندگار داشته باشد. در امور اجتماعی، فعال، مردمی و اغلب اوقات دمدمی مزاج، درستکار، کمال گرا و در رعایت عدل و انصاف قاضی خوبی است.

( 13 تا 22 شهریور ) ( 11 تا 21 اسفند) درخت لیمو ترش ( شک و تردید)

یا هوش و سخت کوش است و آنچه را زندگی به او می دهد می پذیرد. البته بعد از آنکه سعی می کند شرایط بد را به خوب تغییر بدهد. از فشارهای عصبی نفرت دارد. از مسافرت و تعطیلات کوتاه لذت میبرد. ممکن است خشن به نظر بیاید اما واقعاً روحی لطیف دارد. همیشه آماده جانفشانی برای افراد خانواده و دوستان است. بسیار بااستعداد است اما برای استفاده و بهره بردن از آنها باید زمان پیدا کند. خصلت رهبری بالایی دارد و فوق العاده وفادار است.

( 4 تا 13 خرداد) ( 2 تا 11 آذر) درخت ممرز ( خوش سلیقگی)

زیباست و به اوضاع و احوال و ظاهر خود توجه دارد. خوش سلیقه و فداکار است وزندگی را تا جایی که ممکن باشد راحت می گیرد. زندگی را به سوی منطق و انضباط سوق می دهد. به دنبال مهربانی و تقدیر از دوستان است. تصمیم گیری برای او سخت است و فردی بسیار قابل اعتماد به شمار می رود.

( 11 تا 20 فروردین) ( 14 تا 23 مهر) درخت افرا ( استقلال فکری)

فردی معمولی نیست و سرشار از تصور و خلاقیت و ابتکار، خجالتی و تودار، بلندپرواز و مغرور است. متکی به نفس، به دنبال تجارب جدید و گاهی عصبی است اما حافظه و ذهنی قوی دارد و به آسانی یاد می گیرد و همیشه می خواهد اثری خوب روی دیگران داشته باشد.

( 23 شهریور) درخت زیتون ( عقل)

عاشق مهربانی و رأفت، منطقی و متعادل است و از خشونت دوری می کند. بردبار و شکیبا،با نشاط و سرزنده، آرام و عادل است و قلبی رئوف و مهربان دارد. از هرگونه بخل و حسادت دوری می کند. عاشق مطالعه است و از معاشرت با افراد آگاه و فرهیخته لذت می برد.

(24 مرداد تا 2 شهریور) ( 19 تا 30 بهمن) درخت کاج ( صلح وآشتی)

عاشق مصاحبت و شرکت در گفتگوهایی است که به توافق منجر بشود. باید در زندگی آرامش داشته باشد. عاشق کمک کردن به دیگران است و تخیلی پویا دارد. دوست دارد شعر بسازد و به مد علاقه ندارد. همیشه ملاحظه دیگران را می کند. با همه خیلی دوستانه رفتار می کند. احساسات لطیفی دارد و به عاطفه و اطمینان خاطر نیاز دارد.

( 1 تا 14 اردیبهشت) ( 5 تا 13 مرداد) ( 4 تا 8 بهمن) درخت سپیدار (تردید و عدم ثبات)

جذاب به نظرمی آید. با استعداد است.اما اعتماد به نفس بالایی ندارد. در مواقع لزوم بسیار شجاع است و به مهربانی و جوی خوشایند نیاز دارد. بسیار مشکل پسند و غالباً تنها است و طبعی هنرمندانه دارد. هماهنگ کننده خوبی است و به فلسفه علاقمند است. در هر موقعیتی قابل اعتماد است و به طور جدی در امور مشارکت دارد.

( 1 تا 10 فروردین) ( 4 تا 13 مهر) درخت زبان گنجشک ( حساسیت)

سرشار از جذابیت، با نشاط و سرزنده است و دوست دارد توجه دیگران را به خود جلب کند. عاشق زندگی، فعالیت و حتی پیچیدگی ها است. مستقل، خوش سلیقه، پراحساس،یار و هم صحبتی خوب است. کسی که تمایل به عفو و گذشت ندارد.

(21 تا 31 فروردین) ( 24 مهر تا 11 آبان) درخت گردو ( اشتیاق و شور)

نجیب و با دید وسیع نسبت به جهان، خودجوش و بلندپروازی او نامحدود است. فردی غیرقابل انعطاف، شریکی استثنائی اما بدقلق است. همیشه مورد علاقه نیست اما اغلب تمجید و تحسین می شود. مدیر و باهوش، بسیار پر حرارت اما گاهی اوقات مغرور است.

( 3 تا 12 شهریور) ( 1 تا 10 اسفند) درخت بید مجنون ( اندوه)

فردی که دوست دارد از فشارهای روحی دور باشد. زندگی خانوادگی را دوست دارد و سرشار از امید و رؤیا است. جذاب،بسیارمهربان،عاشق زیبایی، با استعداد زیاد در موسیقی، عاشق سفر به نقاط غیرمعمول،خستگی ناپذیر، غیرقابل پیش بینی، درستکار و فردی که می تواند تحت تأثیر قرار بگیرد اما نه هنگامی که در تنگنا باشد. حس ششم خوبی دارد و عاشق خنداندن دیگران است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 15:1  توسط عليــــرضا  | 


براتعلي شرافت، از آن بيشرف‌هاي بي‌پدر و مادر بود كه دلالي محبت مي‌كرد و دست اخترا در دست اصغر مي‌گذاشت و  حق‌المواصله‌اي مي‌گرفت. جيب مي‌بريد، از خانه مردم بالا مي‌رفت، خلاصه جامع‌المحسنات بود و آنچه خوبان همه داشتند او تنها داشت!

گردش روزگار براتعلي شرافت را به شاگردي تجارتخانه ... گماشت. چندماهي از خدمت براتعلي در تجارتخانه نمي‌گذشت كه خوي خيانت پيشگي ايشان عود كرد و روزي پنهاني دستي در كشوي ميز كردند و مبلغي را از كشوي ميز، به جيب مبارك خود منتقل نمودند و جيم الف جارا دمش دادند و زدند به چاك محبت!

چندماهي گذشت... مردم شرافت را ديدند كه دور كوچه و بازار دست فروشي مي‌كند و از آن سرمايه حلال! نان حلالي پيدا مي‌كند! روز به روز كار براتعلي بالا مي‌گرفت و كم‌كم صاحب دكاني شد و پس از چندي دكان به تجارتخانه‌اي مبدل شد و پشت سر هم ده و لوازم منزل و باغ و باغچه بود كه براتعلي شرافت امروزي و پاانداز ديروزي به نام خود قبال مي‌كرد. (راستي كه سرمايه حلال چه مي‌كند؟ چه مي‌شود كرد... بركت در پول حلال است!)

همين شرافت كه همه او را سربار مردم مي‌دانستند از همين مردم تقاضاي دختري كرد و به زبان حال مي‌گفت: سالها من پيوند محبت ميزدم، امروز مي‌خواهم يكي پيدا شود و دست ضعيفه عفيفه‌اي را در دست من بگذارد. چون ديگر كار شرافت بالا گرفته بود، كدام پدري بود كه آرزوي پدرزنيش را نداشت و كدام دختري بدش مي‌آمد كه زير سايه او لم بدهد؟!

بالاخره دختري پيدا شد و عروسي سر گرفت و يك ماه بعد از عروسي، شرافت هوس كرد سري به خانه خدا بزند و استخواني سبك كند و خود را يك عدد حاجي‌آقاي پرهيزكار، تحويل مردم بدهد و در ضمن با استفاده از اين اتيكت بر اعتبار خود بيفزايد!

بار سفر بسته شد و شرافت با سلام و صلوات از دروازه بيرون رفت. پس از دو سه ما خبر رسيد كه آقاي حاجي براتعلي به مسقط‌الراس خود معاودت فرمودند. كارتها چاپ شد و سور مفصلي به مردم خورانيدند. مردم با سر و سبيل چرب از خانه حاج‌آقا بيرون مي‌آمدند و از نجابت و تقوا و خلوص نيت ايشان سخنها مي‌گفتند و تعريف‌ها مي‌كردند. راستي كه مردم همه بنده شكمند و همه فراموش‌كارند!

يك سال گذشت. روزي از روزها حاج آقا كنج حجره نيمه تاريك خود تك و تنها نشسته بود و راجع به گذشته و حال خود فكر مي‌كرد و با خود مي‌گفت: پولدار نشدم؟ كه شدم، حاج آقا نيستم؟ كه هستم، زن نگرفتم؟ كه گرفتم، خانه و حجره و ملك و باغ ندارم؟ كه دارم، مردم متقي و درست كارم نمي‌دانند؟‌كه مي‌دانند، پشت پاكتها كه او ولايات مي‌رسد، جناب عمده‌التجار و افتخارالحاج حضرت آقاي حاج براتعل آقاي شرافت نمي‌نويسند؟ كه مي‌نويسند، اما افسوس...!

مي‌دانيد حاج‌آقا چرا افسوي مي‌خورد؟ براي اينكه اولادش نمي‌شد! طبيب به او گفته بود كه در بيضه شما به علت سوزاك مزمني كه داشته‌ايد نقصي هست كه نمي‌تواند اسپرماتوزوئيد بسازد و ناگزير بايد به يكي از كشورهاي خارج براي معالجه مسافرت بفرمائيد.

حاجي در آرزوي داشتن يك كره خر دلش غنج مي‌زد و بالاخره خود را راضي كرد كه با همان ريش و پشم براي معالجه سري به آمريكا بزند!

بار سفر بسته شد و حاج‌آقا در آمريكا خدو را به يكي از اطباء امور جنسي معرفي كرد و به دستور او در يكي از بيمارستانها بستري شد و طبيب، بيضه او را درآورد و به جاي او بيضه سگ را گذاشت و پس از بهبود، او را روانه ايران كرد.

حاج‌آقا در هواپيما از خوشحالي جفتك مي‌انداخت و با محتويات تنبان خود عشق مي‌ورزيد! و آرزومند بود كه با اسلحه سرد يك جنگ ولرمي با مادر بچه‌هاي آينده بكند!

حاجي آمريكايي وارد وطن شد و به منزل رفت و با متعلقه خود ديده بوسي شهوتناكي كرد و با هم دراز به دراز خوابيدند و لحاف را سرشان كشيدند و در آزمايشگاه! مشغول آزمايش شد!

تير حاج‌آقا به هدف! خورد و پس از يكي دو ماه شكم زوجه رفته رفته بالا آمد و بعد از 9 ماه و 9 روز و نه دقيقه فرياد زنانه آخ مردم... اينور دلم... اونور دلم.... از خانه حاج براتعلي آقاي شرافت بلند شد و حاج آقا داراي پسري شد كه اسم او را عبدالعلي گذاشتند ولي از آن زوزه‌هايي كه عبدالعلي‌خان از همان روزهاي اول مي‌كشيد معلوم بود كه تخم سگ است و صداهايي از خود در مي‌آورد كه غير از صداي بچه آدميزاد بود!

از آنجايي كه روزگار هيچكس را راحت نمي‌گذارد و دست طبيعت هميشه شاسي ناراحتي‌ها را فشار مي‌دهد، حاج آقا هم به ناراحتي جديدي دچار شد، يعني خوي سگي! به تمام جهات در ايشان بروز كرد.

حاجي آقا با اينكه قبل از رفتن به آمريكا خيلي مقدس شده بود و پس از ادرار كردن با جام برنجي پر از آب تطهير مي‌كرد، ده ماه پس از مراجعت از آمريكا هنگام ادرار كردن، كنار ديوار مي‌ايستاد و يك پاي خود را بلند مي‌كرد!

هر وقت در منزل گوشت بار مي‌كردند، موقع كوبيدن گوشت، حاج‌آقا استخوانش را مي‌قاپيد و فرار مي‌كرد و زير ناودان مي‌رفت و دمرو مي‌خوابيد و استخوان را مانند سگ ميان دو دستش مي‌گرفت و مي‌ليسيد!

نيمه‌هاي شب از هر جا صداي سگ بلند مي‌شد، حاجي‌آقا از رختخواب برميخاست و به پشت بام مي‌رفت و دور پشت بام مي‌دويد و صداهاي ناهنجار از خود در مي‌آورد.

هر كس براي منزل ايشان «تعارفي» مي‌آورد، حاجي‌آقا به جهت سپاسگزاري به خاك مي‌افتاد و پاي او را مي‌ليسيد!

پس از دو ماه در يكي از جرايد كثيرالانتشار كشور اين سطور تحت عنوان حادثه عجيب با حروف درشت به چشم مي‌خورد: به طوريكه خبرنگار ما از قم اطلاع مي‌دهد، حاج براتعلي شرافت كه از محترمين قم مي‌باشد، نيمه‌شب گذشته طفل دوماهه خود عبدالعلي را خورده است!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 14:58  توسط عليــــرضا  | 


ديگه با من حرف نزنين،‌ ديگه كاري به كار من نداشته باشين،‌ عاشق شدم. عاشق سخت، خيلي سخت. آخ پدرت بسوزه اي عشق كه آخر دسته گل برام به آب دادي،‌آره الهي بميرم، من عاشق شدم، عاشق تو عزيزم، توي اتوبوس، پشت سرت نشسته بودم تماشات مي‌كردم.

دلم شور مي‌زد، تو در كنار يك آدم سبيلو نشسته بودي و مي‌خنديدي، يك ساعت از ظهر مي‌گذشت. از اداره آمده بودي، خسته بودي، حق داشتي نگاهت مي‌كردم. آب دهانم را قورت مي‌دادم، آب دماغم نيز جاري شده بود، پروردگارا، من در آن لحظه چطور گرفتار شدم؟ غلط كردم. ديگه پام را توي كفش خانمهاي اداري نمي‌كنم، خوش به حال تو كه توي اداره كار مي‌كني، خوش به حال رئيست، ‌مرئوست، پيش‌خدمتت، ماشينت، كاغذت، ميزت، صندليت، دسته صندليت، آخ بر پدرت لعنت! اي عشق!

محو تماشاي تو بودم، دلم غش مي‌رفت، چشمام سياهي مي‌رفت، هيچ جا را نمي‌ديدم. پيراهن آبي‌رنگت مرا مجذوب مي‌ساخت. ركاب زير پيراهنت هم از زير معلوم بود، لاك ناخنت دلم را خون مي‌كرد. لااقل يك لحظه برنگشتي و مرا تماشا كني تا ببيني چطور مي‌سوزم، داشتم كباب مي‌شدم. پخته مي‌شدم. ميخواستم زلفهاي فرفريت را مثل پشمك بخورم اما خوردني نبود. سرت را تكان دادي. زلفت به ريشم خورد. ريشم به سبيلم چسبيد،‌ مست شدم، ديوانه شدم. اقرار كردم. آخ اقرار كردم كه عاعاعاش. شقم. آره عاشق...

عشقي كه توي اتوبوس گل بكنه خيلي مضحك مي‌شه. اي كاش اتوبوس در آن گرماي كذايي پنچر مي‌شد. خورد مي‌شد. مي‌شكست، تا من بيشتر بتوانم تو را از پشت سر تماشا كنم. دلم مي‌خواست بيايم توي اداره‌اي كه تو كار مي‌كني پيشخدمت بشم، تو را به خدا به من رحم كن، من مي‌ميرم، حالا پشيمانم، پشيمانم كه چرا نويسندگان در روزنامه‌ها مي‌نويسند خانمها نبايد در اداره كار بكنند. نه، نه اشتباه محض است. عزيزيم جاي تو روي چشم روسا است. اين چه حرفيه؟ كي مي‌خواد بهتر از تو در اداره باشد؟ هر وقت با اون نكره گردن كلفتي كه پهلوت نشسته بود صحبت مي‌كردي دلم آتيش مي‌گرفت. جگرم پايين مي‌ريخت. روده‌هام صدا مي‌كرد. قلوه‌هام بالا پايين مي‌رفت. كباب مي‌شدم، چلو مي‌شدم، كتلت مي‌شدم، آبگوشت مي‌شدم، به خدا همه چيز مي‌شدم، اوف!‌ زندگي چه شيرين است، چه تلخ است، شور است و بي‌مزه است!

در آن لحظه فهميدم استخدام خانمها چه لذتي دارد، در آن موقع ملتفت شدم كه اگر منم رئيس باشم تو و امثال تو را استخدام مي‌كنم. بگور باباي سايرين! اي عشق، اي اتوبوس، اي ساعت يك بعدازظهر، كجاييد؟ فكر مي‌كردم تو الان پياده مي‌شوي، مي‌روي، ميروي و محل سگ هم به من نمي‌گذاري، اي خدا!‌ نمي‌دونم اداره‌اش كجاست، نميدونم رئيسش كيه؟ همينقدر فهميدم كه به رفيق پهلودستيش مي‌گفت: اداره ما... اداره ما... فقط همين.

الهي قربون اداره ما بشم. چه جاي خوبي است. آيا شماره تلفنش چنده؟ با خود مي‌گفتم اي كسيكه زلفت را به ريشم زدي، بدانكه از اين به بعد ريشم را نمي‌تراشم و به عنوان خاطره عشقي كه در اتوبوس بهم زديم نگاهش مي‌دارم. بگذار تا سر زانوم بياد، بگذار زمين را جارو بزنه.

تمام اين افكار و انديشه‌ها مثل برق از مخيله‌ام مي‌گذشت. اما خدا را شكر، موقعي كه پياده شدي و نيشت را براي خداحافظي بازكردي، دندون‌هاي مصنوعيت، چروكهاي صورتت، چشمهاي بي‌نور و گودافتاده‌آت مرا به خود آورد. آره عزيز دلم، تو پير بودي، خيلي خيلي پير، ابدا به درد من نمي‌خوردي. الحمدلله كه اين عشق و عاشقي زود طلوع كرد و زود هم غروب نمود وگرنه دل و جگرم را به طور الكي براي هميشه از دست داده بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 14:54  توسط عليــــرضا  | 


دلایل افتخار به خودتان (خانمها و آقایان)

 

لطفاْ به ادامه مطلب رجوع فرمائید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 14:50  توسط عليــــرضا  | 


از خدا خواسته

به من نگاه کن واسه یه لحظه
نگات به صد تا آسمون می ارزه
من از خدامه که بکشم نازتو
تا بشنوم یه لحظه آوازتو

من از خدامه پیش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت
سر بذارم رو شهر امن شونت

من از خدامه بمونی کنارم
من که بجز تو کسی و ندارم
من از خدامه که نباشه دوری
فقط دلم میخواد بگی چجوری

من از خدامه که یه روز دعامون
بره تو آسمون پیش خدامون
به عشق اونکه بعد اونهمه درد
خدا یه نگاهیم بما کرد

به من نگاه کن واسه یه لحظه
نگات به صد تا آسمون میارزه
من از خدامه که بکشم نازتو
تا بشنوم یه لحظه آوازتو

من از خدامه پیش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت
سر بذارم رو شهر امن شونت.....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 14:29  توسط عليــــرضا  | 


طاقت

من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد


من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه

باز که ابری شد نگاهت
بغضتم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار
نذار اینجوری بریزه

حال من خیلی عجیبه
دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تا
تو چشام عشقو ببینی
تو چشام عشقو ببینی

بدجوری دیوونتم من
فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو
کرده این دلو کلافه

میدونم فرقی نداره
واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد
بودن و نبودن من

اولش گفتم یه حسه
یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم یه عشقه
حد و اندازش زیاده

بیا و مثل گذشته
جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم
بیا و بهم کمک کن

من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 14:23  توسط عليــــرضا  | 


عشق اينترنتي ليلي و مجنون

 

گله مي‌كرد ز مجنون ليلي

كه شده رابطه‌مان ايميلي

*** 

حيف از آن رابطه‌ي انساني

كه چنين شد كه خودت مي‌داني

*** 

عشق وقتي بشود دات‌كامي

حاصلش نيست به جز ناكامي

***

بهرت ايميل زدم پيش ترك

جاي سابجكت نوشتم به درك

***

به درك گر دل من غمگين است

به درك گر غم من سنگين است

***

به درك رابطه گر خورده ترك

قطع آن هم به جهنم به درك

***

آنقدر دلخور از اين ايميلم

كه به اين رابطه هم بي ميليم

***

مرگ ليلي،نت و مت را ول كن

همه را جايOK كنسل كن

***

 OFFكن كامپيوتر را جانم

يار من باش وببين من آن ام

***

اگرت حرفي و پيغامي هست

روي كاغذ بنويسيد با دست

***

خسته از فونت و ز فورمت شده ام

دلخور از گردلي ،ات (@) شده ام

***

كرد ريپلاي به ليلي مجنون

كه دلم هست از اين سابجكت خون

***

باشه فردا تلفن خواهم كرد

هرچه گفتي تو همان خواهم كرد

***

زودتر پيش تو خواهم آمد

هر مرتب به تو سر خواهم زد

***

راست گفتي تو عزيزم ليلي

ديگر از من نرسد ايميلي

***

نامه اي پست نمودم بهرت

به اميدي كه سر آيد قهرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 14:20  توسط عليــــرضا  |