تبليغاتX
عشق آزاد
Welcome To My Weblog


عشق آزاد











امروز درست 40 روز است كه ديگر تو نيستي

درست 40 روز است كه با رفتنت نيمي از وجودم مرده است

درست 40 روز است كه وجود نازنين تو را پدر در زير خاك نهاده ايم

درست 40 روز است كه جاي خالي تو در خانه عذابمان مي دهد

درست 40 روز است كه نگاه پر از محبت تو ديگر در خانه عشق نمي آفريند

درست 40 روز است كه من و مادر در خانه اي سوت و كور زانوي غم بغل كرده ايم

درست 40 روز است كه نگاهمان بر عكس پدر بر روي ديوار خشكيده است

درست 40 روز است كه خاطرات شيرين با تو بودن را مرور مي كنيم

درست 40 روز است كه مادر از غصه تو بيمار است و من پرستار

درست 40 روز است كه مغمومم كه چرا قبل از فوت تو آرزويت را كه همانا ازدواج من بود برآورده نساختم

درست 40 روز است كه مدام خود را ملامت مي كنم و از خود مي پرسم كه آيا پدر از من رازي است ، آيا مرا بابت خود خواهيم خواهد بخشيد.

اي كاش بودي پدر ، اي كاش نمي رفتي ، اي كاش تنهايمان نمي گذاشتي ، حداقل اي كاش به خوابم مي آمدي و مي گفتي كه از من رازي هستي و مرا بخشيده اي.

با رفتنت من و مادر در زير بار غصه و غم شانه هايمان خميده است

رازي هستيم به رضاي خدا هر چند كه رضايش در جهت غم ما رغم خورد

روحت شاد و يادت گرامي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 8:29  توسط عليــــرضا  | 


مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دخترِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست.

من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد.

در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه.

دوباره در طویله باز شد.

باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین می کوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. مرد با خودش گفت: گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه.

پس به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.

برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.

این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود!

در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید.

دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 8:43  توسط عليــــرضا  | 


سلام به همه دوستان عزیزی که حتی در غیاب من از کلبه محقر این حقیر بازدید کردند و مرا مورد لطف خود قرار دادند.از همه شما سپاسگذارم.

تصمیم داشتم به دلایل مشکلات شخصی دیگر آپ نکنم و وبلاگ را با تمام مطالبش به دیگری واگذار نمایم . اما با خواندن مطلبی که در ذیل آورده ام نتوانستم در جهت روشنگری افکار عمومی اقدامی نکنم.هرچند شاید با این کار نتوانم کمکی به این ستم دیدگان فقر و استبداد نمایم . لازم به توضيح است كه اين دختر بي پناه با كمك فعالان حقوق بشر از مرگ حتمي نجات يافت كه در اين لینک مي توانيد شرح حال ايشان را پس از آزادی بخوانید.

بدا به حال آنان كه صدايشان به جايي نرسيد و در كمال بي عدالتي در احكامي اين چنين محكوم شدند.

بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 15:24  توسط عليــــرضا  | 


خود قضاوت کنید . وجدان هرکس بهترین قاضی

برگرفته از وبلاگ  زنان

لازم به ذکر است مسئولیت صحت مطالب با نویسنده آن می باشد.

پايان پيش‌فروش يك روسپي كوچك

آسيه اميني
asieh.amini@gmail.com


تصوير مردي كه در سرماي سخت زمستان و سرماي سخت‌تر جامعه‌اي يخ‌زده، سكه‌اي مي‌ربايد تا خودش را از گرسنگي و مرگ برهاند، تصوير ماندگاري است كه ويكتور هوگو، نويسندة نامدار فرانسوي، براي هميشه در ادبيات جهان به يادگار گذاشته است.
آنچه اينك در گوش اين كاغذ نجوا مي‌كنم مرا به زمان‌هاي دور مي‌برد، به كودكي‌ام و روزي كه نخستين بار قصة ژان والژان، قهرمان بينواي آن قصه‌پرداز بزرگ، را شنيدم.
بعدها اين داستان بارها و بارها خوانده و شنيده و ديده شد. بچه‌تر كه بودم، بازرس ژاور برايم همچون غولي بود كه حتي نامش مي‌توانست آزادي و عشق را مثل پرنده‌اي صيادديده از هر بام بگريزاند. هرچه بزرگ‌تر شدم، بازرس ژاور كوچك‌تر شد. آن‌قدر كوچك كه مي‌شد برايش دل سوزاند و به او ترحم كرد، كه بندهايي كه او را اسير كرده بود صد بار بدتر از ميله‌هاي زندان ژان والژان بود، بندهايي كه رهايي را هرگز ممكن نمي‌كرد. ما هميشه به ژان والژان حق داده‌ايم. ما هميشه به او، به يك دزد، حق داده‌ايم. ما حتي اگر قانون را محق به مجازات دزد بدانيم، باز هم به ژان والژان حق داده‌ايم. چرا كه رنج او را ديده و با او رنج برده‌ايم، از سرما و يخ، از زنجير، از تنفر آدم‌هايي كه در را به‌ روي خواهشش كوبيدند. با او پشت همة درهاي بسته و در راه‌هاي يخ‌زده همراه بوده و رنج برده‌ايم. به او حق داده‌ايم.
قصه نمي‌گويم و خاطرات دور و نزديك كودكي‌ها را مرور نمي‌كنم. آنچه نوشته‌ام تطبيق يك داستان آشناست با سرگذشت دختر ۱۹ساله‌اي كه اينك منتظر نشسته است تا به مجازات مرگ تنبيه كند. دختري به نام «ليلا مافي» كه هرگز در راهي كه اينك در انتهاي آن بن‌بستي بي‌گريز مي‌بيند، حق انتخاب نداشته است.

وقتي از دفتر قاضي محمدي در دادگستري اراك بيرون مي‌آيم، جملة آخر او در ذهنم تكرار مي‌شود: «كمتر پيش آمده كه حكم من در ديوان شكسته شود. ولي خدا را چه ديديد! شايد اين بار خواست و اين دختر از مجازات مرگ خلاصي پيدا كرد.»
پيش از آنكه راهي دادگستري شوم و حتي قبل‌ از آنكه راه اراك را در پيش بگيرم، حسن شهرت اين قاضي توجهم را جلب مي‌كند. در شهر اراك و حتي در دستگاه دادگستري اين شهر، از متهم گرفته تا مجرم و دربان و وكيل و شفيع و حتي كسي كه يك بار گذارش به اين ديوان افتاده، همه به سرش قسم مي‌خورند.
اين حسن شهرت بر آنم داشته تا پيش و بيش از همه سراغ او را بگيرم، حتي اگر حكم اعدامش براي يك دختر ۱۹ساله مرا تا اراك كشانده باشد.

اول
هنوز نمي‌دانم براي روزنامه‌نگاري كه در روز صدها خبر و ده‌ها خبر سياه مي‌خواند، اما باز هم ضربة يك خبر جديد مي‌تواند او را ساعت‌ها بگرياند، اين يك ويژگي منفي است يا مثبت.
نزديك شدن به سوژه تا آنجا كه با او احساس يكي شدن كنم، وسوسه‌اي است كه هرگز يا هنوز نتوانسته‌ام از آن بگريزم.
اصلا ً بگذاريد كه من راوي يك قصه باشم. چه اشكالي دارد؟ دمي چشم و گوشتان را به من بدهيد تا با همين زبان روايت، برايتان از آنچه ديده و شنيده و خوانده‌ام بگويم. از دختر ۱۹ساله‌اي بگويم كه از ۹ سالگي به مردان بزرگي كه مي‌شد پدربزرگ او باشند، فروخته شد.
اعتراف مي‌كنم كه بسيار خوشحالم از اينكه بر جايگاه خطير يك حقوقدان تكيه نزده‌ام. از اينكه جاي قاضي نيستم خوشحالم. از اينكه وكيل ليلا نيستم خوشحالم. خوشحالم از اينكه فقط يك روزنامه‌نگارم، يك نقال. امر خطير قضا را به آنان مي‌سپاريم كه دانايي‌شان ترازوي عدالت را ميزان مي‌كند.
سخن به بيراهه بردن رسم نقالي است، رسمي كه اينك من پيش گرفته‌ام.

نام ليلا م. را بار اول در گزارش روزنامة اعتماد به تاريخ خواندم. وقتي به آنجا رسيدم كه مادر دست دخترك هشت، نه ساله‌اش را گرفت و در سرماي سپيده‌دم آن شهر كويري راهي خانة يك مرد شصت‌ساله شد و... ديگر گريه امانم نداد.
همين ضربة اول كافي بود تا هر جا كه نام ليلا به چشمم مي‌خورد، مطلب را تا انتها دنبال كنم.
حق داري اگر از خودت يا من بپرسي كه مگر كم‌اند ليلاهاي اين شهر و ديار؟
حق داري اگر بپرسي اين را. اما امروز و اين بار مرا نقال همين يك قصه بدان و خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

باري، اين بار پيگير پروندة ليلا شدم به درخواست مجلة زنان.

دوم
سوز سپيده‌دم آذرماه آزاردهنده است، ولي نه علت بيداري من كه ساعت 4 صبح راهي اراك شده‌ام. از سرشب بيدارم و حالا سوار اتوبوس و در راهم. كاغذي زير دستم است و در گرگ‌وميش سپيده و زير نگاه كنجكاو راننده، آنچه را در ذهنم مي‌گذرد با نوشتن واژه‌هايي كج و معوج بر كاغذ به‌خاطر مي‌سپارم.

ساعت ۵/۸صبح در اراكم.

دفتر هفته‌نامه‌اي را كه خبرنگارش اول ‌بار داستان زندگي ليلا را منتشر كرد راحت پيدا مي‌كنم، هفته‌نامة نامة امير. دو خبرنگار اين هفته‌نامه آنچه را از ليلا مي‌دانند برايم مي‌گويند و ساعتي بعد، براي شنيدن آنچه تا اراك مرا كشانده است، راهي دادگستري مي‌شوم، شعبة ۲۵، دفتر قاضي محمدي.
قاضي‌ها آدم‌هاي سختگيري هستند. قاضي هم انسان است، مثل من، مثل تو... قضاوت در مورد قضات با برخورد آرام و منطقي قاضي محمدي به گوشه‌اي از ذهنم پرتاب مي‌شود. او را نه عجول، نه مغرض و نه پنهانكار يافتم.
حتي از من معرفي‌نامه‌اي را كه همراه برده بودم نخواست، و وقتي درخواست گفت‌وگو كردم، به‌راحتي پروندة مقابلش را بست و از ديگران خواست اتاق را ترك كنند.

مي‌خواستم اول قصة ليلا را بگويم، اما نقال گاهي خود مسحور قصه مي‌شود. كاش اين هم افسانه‌اي بود مثل قصة «ليلا».

سوم
نمي‌دانم صحبت ما از كجا آغاز شد. اما همة آنچه را ضبط‌صوت من به‌خاطر سپرده در اينجا مي‌خوانيد.

اولين سؤال من دربارة اعضاي باند فسادي است كه در دي‌ماه ۸۲دستگير شدند. رئيس اين باند مرد ۵۵ساله‌اي بود كه با صيغه كردن ليلا، او را به ديگران مي‌فروخت. اين مرد الان كجاست؟
در زندان است. او به پنج سال حبس، يك سال تبعيد به طبس و ۷۵ضربه شلاق محكوم شد.

در كدام زندان؟
زندان اراك.

يعني احمد آقاميرزايي الان در زنداني است كه تحت نظر شما و دادگستري اراك است؟ چون اين شايعه شنيده شده كه با قيد وثيقه آزاد شده و محكوميتش را خريده است.
نه، رأي در شعبة ۸ تجديدنظر قطعيت پيدا كرده و طبق اسناد و مدارك، ايشان به زندان معرفي شده. حد قوادي هم خورده و مجازاتش قابل خريدن نيست.

جناب قاضي، من در درك اين موضوع مانده‌ام كه چگونه رئيس يك باند فساد به پنج سال حبس و... محكوم مي‌شود اما براي دختري كه در آن باند، خودش مزدور اين فرد بوده، حكم اعدام صادر مي‌شود!
اگر در جايگاه ما قرار بگيريد، موضوع را درك مي‌كنيد. مجازات ليلا مافي ربطي به سركردة باند و خود باند ندارد. ايشان در حين تحقيقات(پس از دستگيري اعضاي باند) در مورد اعمالي كه از او سر زده گفته است كه من وقتي به خانه برمي‌گشتم، دو تا از برادرانم به من تجاوز مي‌كردند. اين يعني اقرار به ضرر خودش. چه‌بسا كه دو نفر دستگير مي‌شوند و خانم مي‌گويد كه با آقاي x رابطة نامشروع در حد زناي محصنه داشته است، اما آقاي x اين حد از عمل را قبول ندارد و به آن اقرار نمي‌كند. دلايل و مستندات قانوني و قانع‌كننده هم براي اثبات اين جرم وجود ندارد در اين صورت انكار مرد و اقرار زن پذيرفته مي‌شود. چه‌بسا مرد تبرئه شود ولي زن چون به ضرر خودش اقرار كرده اعدام شود.
مجازاتِ بودن ايشان (ليلا مافي) در اين باند فساد، قطعاً در حد اعدام نيست. بودن در اين شبكه در حد رابطة نامشروع بوده و در نهايت، اگر اقرار هم مي‌كرد، ۱۰۰ضربه شلاق مي‌خورد.

پس ليلا به‌دليل تجاوز يا زنا با برادرانش محكوم به مرگ مي‌شود. برادرانش چه مي‌شوند؟
برادرها به حد زناي با محارم اقرار نكرده‌اند. جزئي‌تر از آن را پذيرفته‌اند. بعضي از آنها گفته‌اند كه ما در حد ارضا با اين (ليلا) رابطه داشته‌ايم.

آنها به چه مجازاتي محكوم شدند؟
مدتي در زندان بودند و در حدي كه اقرار كرده بودند، محكوم و مجازات شدند.

جناب قاضي، قانون تصريح نكرده كه اين دو اقرار بايد با هم تناسبي داشته باشند؟ فعل كه يكي بوده با دو فاعل. چطور مجازات براساس دو فعل تعيين شده است؟
نه، اصلا ً. همه‌چيز به اقرار بستگي دارد. همان‌طور كه گفتم، يكي اقرار به ضرر خودش مي‌كند و ديگري نه، و براساس اين اقرارها هم مجازات مي‌شوند.

شما مي‌گوييد براي كسي كه منكر است، بايد دليل اثبات جرم وجود داشته باشد. خوب، دليل همان اقرار آن يكي است كه به‌خاطرش پاي چوبة دار مي‌رود. چون عمل كه يك‌نفره صورت نگرفته كه از يكي پذيرفته شود و از ديگري نه!
ببينيد، مشكلات زيادي وجود دارد. جواب اين سؤال شما به من قاضي مربوط نمي‌شود. حقوقدانان بايد به آن جواب بدهند.

به مورد ليلا برگرديم. شايعاتي شنيده شده مبني بر اينكه از ليلا تست‌هاي هوش گرفته شده كه نشان مي‌دهد ضريب هوشي پاييني دارد. اين دختر تاكنون به پزشكي قانوني معرفي شده؟
اولا ً ليلا در پرونده‌هاي متعددي محكوم شده. اين بار هم در تمام جلسات، اعم از تحقيقات مقدماتي و رسيدگي، در كمال صحت و سلامت عقلاني صحبت كرده و هرگز علائم سفيه بودن يا كندذهني در ايشان ديده نشد. حالا ممكن است رفته باشد زندان و ديگران راهنمايي‌اش كرده باشند كه اگر خودت را بزني به كندذهني و حرف‌هاي بچگانه ‌زدن... به‌نظر نمي‌رسد كه معرفي به پزشكي قانوني لازم باشد، و خودش هم در مراحل تكميل پرونده هرگز چنين چيزي نخواست. وكيلش هم همين‌طور. در موارد قبلي هم كه دستگير و محكوم و مجازات شده بود، هيچ‌گاه چنين تقاضايي نشد.

پس شما مي‌گوييد اصلا ً تست هوشي در كار نبوده يا اينكه جوابش قابل اعتنا نيست؟
من مي‌گويم حتي اگر تست هوشي در كار باشد و جوابش آن باشد كه شما مي‌گوييد، رافع مسئوليت كيفري نيست. حتي قانونگذار مي‌گويد كه جهل به قانون، رافع مسئوليت كيفري نيست. يعني اگر من بگويم كه از اين قانون بي‌خبر بوده‌ام، مسئوليت از من سلب نمي‌‌شود. اگر هم كسي رفتارهاي بچگانه از خودش نشان داد و مثلا ً گفت پفك مي‌خواهم، اين مسئوليتش را سلب نمي‌كند.

مددكار به ساعتش نگاه مي‌كند. وقت تمام شد. وقتي مي‌خواهم تركش كنم، از او مي‌پرسم: آرزويت چيست؟/ نمي‌دانم، قاضي مرا ببخشد و آزاد شوم و... مي‌خندد (خنده‌اي تلخ). ديگر نمي‌دانم./ اگر بار ديگر اجازه دادند به ملاقاتت بيايم، چه‌چيز برايت بياورم؟/ با همان لبخند تلخ مي‌گويد: يك بسته پفك و چند شكلات كاكائويي.
زهره تركماني، هفته‌نامة نامة امير، دوشنبه ۲۳آذر ۱۳۸۳

با اين حال، جناب قاضي، جان يك انسان مطرح است. به‌خاطر مسئوليت وجداني هم كه شده و اينكه هيچ شبهه‌اي نماند، قصد نداريد او را به پزشكي قانوني معرفي كنيد؟
به‌هرحال الان كه ديگر قاعدة فراغ دادرسي حاكم است زيرا پرونده در ديوان عالي كشور است. اگر آنها تشخيص بدهند، ايشان به پزشكي قانوني فرستاده مي‌شود و ما هم تابع دستور خواهيم بود.

اما انگار در ذهن قاضي چيزي هست كه آزارش مي‌دهد و بالاخره:

ايشان در يكي از صورت‌جلسه‌ها اقرار دارد به ۱۸۰بار زنا با مردان اجنبي در سه ماه!

آقاي محمدي، شما فرزند داريد؟
بله!

دختر داريد؟
هر دو را دارم، هم پسر و هم دختر.

مي‌توانم بپرسم دخترتان چند سالش است؟
خيلي بچه است.

چه خوب! من هم يك دختر چهارسال‌ونيمه دارم. دختر من فقط پنج سال از ليلا در سني كه شما از سوابق كيفري او حرف مي‌زنيد كوچك‌تر است! من نمي‌توانم حتي تصور كنم كه يك دختر ۹ ساله، يا به ‌قولي ۱۱ساله، مرتكب فحشا شود!
به هر صورت ما در چارچوب قانون حرف مي‌زنيم. آنجا كه قانون، اطفال را از مسئوليت كيفري مبرا مي‌داند، بحثش جداست. ولي الان كه اين خانم طفل نيست.

«با صداي بسته شدن در حياط از خواب پريد. به رختخواب‌هايي كه به رديف تنگ هم در تنها اتاق خانه پهن شده بود به‌ دقت نگاه كرد. جاي مادر در كنار پدر روي بالش خالي بود و پتوي مشترك آنها مثل هميشه فقط اندام پدر را در خود پنهان كرده بود. ليلا به‌آرامي از روي چهار برادر، كه دوبه‌دو در كنارش خوابيده بودند، طوري رد شد كه آنها را بيدار نكند. دست‌ورونشسته با همان موهاي ژوليده، جلو در، در انتظار بازگشت مادر نشست.
... مادر با صابوني كه تنها براي مهماني رفتن و ايام عيد از صندوق گوشة اتاق بيرون مي‌آورد، دست و صورت و بدن ليلا را در هواي كزكردة پاييزي در دستشويي گوشة حياط با آب كتري شست و با چادر كهنه‌اش او را خشك كرد. سپس پيراهن قرمز دست‌دومي را كه برايش خريده بود، بر اندام زيباي ليلا پوشاند. ليلا فقط ۸ سال داشت، اما نشانه‌هاي بلوغ زودرس از او دختري ۱۲، ۱۳ ساله ساخته بود. مادر به‌سختي و باشتاب، موهاي گره‌خوردة خرمايي‌رنگ ليلا را شانه زد. گونه‌هاي برجستة دخترك، از سايش محكم ليف بر صورت، گل انداخته و به پوست سفيد صورتش زيبايي خاص بخشيده بود.
مادر چادر مرطوب را بر سر انداخت. دست ليلا را كشيد و با هم از خانه بيرون رفتند. ساعتي بعد ليلا خود را همراه با مادر در خانه‌اي مجلل يافت. خانه‌اي زيبا اما محصور در حصارهاي فلزي بلند. ليلا غرق در زيبايي خانه بود كه مادر او را به داخل خانه فراخواند. لحظه‌اي بعد او را با مردي كه هم‌سن پدر بود و لباسي فاخر و سر و وضعي آراسته داشت تنها گذاشت. ليلا از چشمان دريده و نفس‌هاي كند مرد وحشت كرد. مي‌خواست با مادر اتاق را ترك كند كه متوجه شد مادرش كليد را در قفل در از پشت چرخاند. چرا مادر او را با آن مرد غريبه تنها گذاشت؟ آيا مادر صداي فريادهاي پرالتماس ليلا را نمي‌شنيد؟... هيچ‌كس در آن ساعات اولية صبح، از پشت آن ديوارهاي سنگي و حصارهاي فلزي، صداي عروسك بلوريني را كه زير ضربات سهمگين پتك فقر و نكبت يك انسان و بوالهوسي و افزون‌خواهي انسان ديگر درهم مي‌شكست، نشنيد.»


جناب قاضي، من در مورد دختري حرف مي‌زنم كه از ۸ سالگي، مكرر مورد تجاوز قرار گرفته. فحشا از طرف خانواده‌اش به او تحميل شده و در تمام سال‌هايي كه قد مي‌كشيده، جز اين كار، چيزي نياموخته. حالا ما او را در سن ۱۹سالگي به‌خاطر اقرارش به اينكه در طول سه ماه، ۱۸۰بار زنا كرده مجازات مي‌كنيم!
بنا به گفته‌هاي خودش. ما كه نمي‌دانستيم!

بله، بنا بر همان گفته‌ها. ولي سؤال من اين است كه آيا اين دختر ۱۹ساله از كودكي كار ديگري بجز تن‌فروشي آموخته است؟ و آيا زماني كه كودكي بيشتر نبود، اراده‌اي در يادگيري اين حرفه داشت كه حالا به‌خاطر آنچه هميشه به آن وادار شده مجازات مي‌شود؟

سكوت... ورود افراد و شلوغ شدن اتاق

آقاي قاضي محمدي، من در يك مورد هنوز قانع نشده‌ام. به‌هرحال وقتي شنيده مي‌شود كه در زندان ـ يا حتي پيش از آن ـ از ليلا تست هوش گرفته شده و...
چه كسي تست هوش گرفته؟

نمي‌دانم، شايد مددكار يا پرستار زندان...
خوب، شايد آنها از سر دلسوزي اين كار را كرده‌اند. ببينيد، نظر نهايي و قطعي را در اين باره هيچ‌كس نمي‌تواند بدهد، حتي پزشكي قانوني. چه‌بسا كه افراد در اين تست‌ها دست به عوام‌فريبي بزنند. ما كلاهبرداراني داشته‌ايم كه...

اما تستي كه يك روان‌شناس زبده انجام مي‌دهد طوري طراحي شده كه معمولا ً بندة تحصيلكرده هم نمي‌توانم از پيچ و خم آن در بروم!
نه، كسي نمي‌تواند اين را صددرصد ثابت كند.

در اين صورت بايد در هر كار و عمل انساني درصدي از خطا را در نظر بگيريم، حتي در قضاوت شما!

سكوت و ورق زدن پرونده

عرض بنده را قبول نداريد؟
چه چيز را؟

اينكه لازم است ليلا به پزشكي قانوني معرفي شود، حتي اگر از صحت كامل عقلاني او مطمئن باشيد؟
اين تست روان‌شناسي و پفك و اينها...

من در مورد پفك حرف زدم؟!
نه ديگر، همة اين مسائلي را كه الان مي‌گوييد رسانه‌ها نوشته‌اند.

من كه دربارة نوشتة رسانه‌ها حرف نمي‌زنم. سؤال من چيز مشخصي است.
به‌هرحال همة مواردي كه الان شما مي‌گوييد به‌تازگي مطرح شده و ما در تحقيقات قضايي هرگز با آنها برخورد نكرده بوديم. حرف‌هاي بچگانه‌اي را هم كه از ايشان نقل شده در روزنامه‌ها خوانديم و هرگز چنين چيزي را نه ديديم و نه شنيديم. حتي ايشان در برخي موارد منكر بود و مثلا ً مي‌گفت كه من صيغة سردستة باند هستم. اينها نشان مي‌داد كه كاملا ً راه‌هاي فرار از مجازات را مي‌داند. با اين حال مي‌گويم كه تشخيص نهايي با ديوان عالي كشور است.
با خنده ادامه مي‌دهد شايد هم شما با اين پيگيري‌تان وسيله‌اي شديد كه ايشان از مجازات اعدام رهايي پيدا كند و با كمي تندي و ناراحتي كه آن‌‌وقت بيايد در جامعه و دوباره هزاران نفر را به منجلاب فساد بكشاند.

جناب قاضي، حساسيت شما براي پاك كردن جامعه از عوامل فساد قابل تقدير است. ولي مي‌خواهم بدانم شما همين حساسيت را وقتي شنيديد كه يك دختر ۱۱ساله باردار شده است داشتيد؟ و آيا اين منجلاب با كشتن يك دختر كه خودش معلول آن است پاك مي‌شود؟
اولا ً، من دقيقاً نمي‌دانم ايشان در چه سني باردار شده! خودش گفته ۱۴سالگي. ايشان در خانواده‌اي زندگي كرده كه اين خانواده و محيط، شرايط را براي به فساد كشاندنش فراهم كرده.

همان خانواده‌اي كه مي‌گوييد، الان همه‌شان دارند صحيح و سالم و آزاد در همين جامعه زندگي مي‌كنند و شما از جانب آنها نگران نيستيد كه به‌ قول خودتان، هزاران نفر را به فساد بكشانند! به‌نظر شما، مشكل به فساد كشيده شدن اين هزاران نفر با مرگ يك دختر ۱۹ساله كه اين راه را ديگران پيش پايش گذاشته‌اند حل مي‌شود؟
كار دستگاه قضايي پيشگيري از وقوع جرم است.

از چه طريقي؟ مبارزه با علت يا معلول؟ آيا اين دختر به‌خاطر پيشگيري از وقوع جرم اعدام مي‌شود؟ آن هم در شرايطي كه عامل وقوع جرم، يعني احمد آقاميرزايي كه با وجود داشتن زن و فرزند، در خانه‌اش شبكة فحشا به‌راه انداخته بود، بعد از پنج سال به جامعه برمي‌گردد؟
من تابه‌حال چند بار گفته‌ام و باز هم مي‌گويم، ما در چارچوب قانون حركت مي‌كنيم. نه علم غيب داريم و نه مجتهديم كه خودمان بتوانيم نظر بدهيم. قانون تصريح كرده كه هرگاه مرد يا زني چهار بار نزد حاكم اقرار به زنا كند، محكوم به حد زناست.

بله، ولي اقرار گرفتن شرايط دارد. آيا اين شرايط كاملا ً مهيا بوده؟
خودش اين حرف‌ها را زده وگرنه ما اصلا ً از كجا مي‌دانستيم؟ به‌جاي چهار بار، صد بار اينها را تكرار كرده، بدون اجبار و بدون اكراه. ما نه حميد را مي‌شناختيم و نه محمد را و نه پدر و مادرش را.

خوب، آيا اينها دليل بر سادگي بيش از حدش نيست؟ پس معلوم مي‌شود برخلاف فرمايش شما، چندان هم راه‌هاي فرار از مجازات را بلد نبوده!
ولي سادگي كه رافع مسئوليت كيفري نيست.

حتي بلاهت امكان مجازات جايگزين را به‌وجود نمي‌آورد؟
خير، چون اينها حد الهي است، خانم. در حد الهي ما نمي‌توانيم مجازات جايگزين بدهيم.

شرايط وقوع جرم در تعيين و تخفيف مجازات تأثير ندارد؟
شرايط اجتماعي؟

بله!
چرا تأثير دارد، شرايط و سوابق كيفري.

پس چرا در مورد ليلا باعث تخفيف نشد؟
اين خانم ديگر به فساد اعتياد پيدا كرده. از خانه فرار مي‌كرده و مي‌رفته دنبال اين كار. بعد هم اين حرف‌ها احتياج به بحث‌هاي روان‌شناختي و جامعه‌شناختي دارد و كار من نيست. براي علت‌يابي اين مسئله بايد كالبدشكافي اجتماعي كنند. اين يك كار دانشگاهي است.

چهارم
عصر پاييزي اراك پرسوزتر مي‌شود اگر خودت هم نداني كه در اين شهر، رد گم‌شدة كدام عابر را از خيابان‌هاي منتهي به كوه‌هاي برف‌نشين مي‌گيري.
در «ملك» و «باغ ملي» و «سه‌راه» وقتي سراغ از «فوتبال» و «شن‌كش» مي‌گيري، معمولا ً اول رو ترش مي‌كنند و بعد به تو نشاني محلي را در شرق شهر مي‌دهند.
فوتبال محله‌اي است منتهي به كوه، محله‌اي فقيرنشين و جرم‌خيز. اينها را راننده‌اي مي‌گويد كه مرا در كوچه پس‌كوچه‌هاي فوتبال مي‌گرداند. او مي‌گويد: «بيشتر خودكشي‌ها و قتل‌هاي اراك در اين محله اتفاق مي‌افتد.»
ليلا بچة محلة فوتبال است. خيابان‌ها را با چشم مي‌كاوم و تلاش مي‌كنم در يكي از آن خانه‌هاي دور، كه از همه كوچك‌تر و خالي‌تر و مخروبه‌تر است، نشان از دختركي بگيرم كه بر موهاي ژوليده‌اش هرگز دست مهرباني بوسة نوازش ننشاند.
تلاش مي‌كنم ـ هرچند سخت ـ كه تصوير برادراني را در اين خانه‌ها بجويم كه براي هميشه، دست مجنون را از دامن ليلي كوتاه كردند.
تلاش كردم از پدرش ردي در كوچه‌هاي خاكي فوتبال پيدا كنم، ردي كه بوي خون و دشنام ندهد!
تلاش كردم سراغ از مادري بگيرم كه... اما هر بار ديوي آمد و تصويرم فرو ريخت.
فوتبال محلة قشنگي براي خيابان‌گردي نيست. اين را هم راننده‌اي مي‌گويد كه مصّر است خيابان‌هاي قشنگ شهر را به مسافر سرگردانش نشان دهد.
من اما همچنان، به دنبال كودكي گم‌شدة دو نگاه سرگردان، در پس‌كوچه‌هاي خالي فوتبال مي‌مويم و مي‌جويم.

آنها از اين محله رفته‌اند، خانم. نمي‌دانم خانه‌شان كجاست. پدر و مادرش كه از اين شهر رفته‌اند، گويا به آستانه. برادرهايش هم جاي مشخصي ندارند. انگار در كار مواد مخدر هم هستند. آدرس مشخصي نمي‌تواني از آنها پيدا كني.

از اينجا تا آستانه چقدر راه است؟
زياد نيست، ولي آنجا مي‌خواهي بگويي دنبال كه مي‌گردي؟ پدر و مادرش همين‌جا هم خانه و زندگي مشخصي نداشتند.

راه را كج مي‌كنم و عبور مي‌كنم. همة اطلاعاتي كه در پرس‌وجوهاي فراوانم به‌دستم آمد همين است. راستي نه، داشت يادم مي‌رفت. گرچه گفتن و نوشتن آن براي من و شنيدنش براي شما دشوار و باورنكردني است.
دختر چهارده‌ساله‌اي را تصور كنيد كه فرزند ناخواسته‌اش را به دنيا مي‌آورد، بي‌آنكه حتي بداند نام او را چه خواهند گذاشت. بي‌آنكه هرگز حس مادري را در قلب خود تجربه كرده باشد. من حتي نمي‌دانم احساس كودكي كه كودكي مي‌زايد، نسبت به فرزند چگونه است؟ عاشق؟ متنفر؟ حسود؟ راستي آيا مي‌توانيم سال‌ها بعد در مورد چنين دختري بگوييم: او از سلامت كامل عقلاني برخوردار است؟! تصويرتان را با تصور همة آزارهاي جسمي و جنسي ليلاي هزارداماد قصة ما همچنان حفظ كنيد. او را هفده‌ساله ببينيد، درحالي‌كه درد زايمان ناخواستة ديگري را تجربه مي‌كند.
يكي از فرزندان دوقلوي او از همان ابتدا مرگ را انتخاب و خود را رها مي‌كند از همة رنج‌هايي كه بر يك حرامزاده روا داشته خواهد شد.
اما قُل دوم پسركي مي‌شود كه بي‌گمان امروز نه نامي از مادر خود سراغ دارد و نه نشاني.
او را هم مثل خواهرك پنج‌ساله‌اش، به محض تولد، از مادر جدا مي‌كنند و مي‌برند تا ليلا به چيزي جز تازيانه‌هايي كه انتظارش را مي‌كشد فكر نكند. كه چنين هم شد.
ليلا كه هرگز كودكانش را حتي همچون عروسكي در آغوش نگرفت، به مجازات حد محكوم شد و شلاق خورد.
من حق ندارم بپرسم كه آيا اين كودك واقعاً مي‌تواند امروز «از سلامت كامل عقلاني» برخوردار باشد؟
كادر تصويرتان را با اين جمله ببنديد كه پدرانِ بسيارِ فرزندان ليلا، نه‌فقط چيزي از درد زايمان ندانستند، كه حتي كسي نتوانست يا نخواست ردي از آنها در عروق اين نورسيده‌ها بيابد؛ و اين‌گونه شد كه پشت ليلا تنها تازيانه‌خورِ مجازاتي شد كه تنش را بدان پيش‌فروش كرده بودند.

پنجم
علي شراهي وكيل جواني است كه وكالت تسخيري بخشي از پروندة ليلا كه به ارتباط نامشروع او با برادرانش مربوط مي‌شود به او واگذار شده است. خودش مي‌گويد: «چه‌بسا اگر اين پرونده در شرايط عادي و غيرتسخيري به من پيشنهاد مي‌شد، به هر دليل كه شايد موجه هم نباشد، آن را نمي‌پذيرفتم.»
در دفتر كار او به‌ همراه دو خبرنگار ديگر كه راهنماي من در يافتن افراد گزارشم هستند نشسته‌ايم. وكيل 31 سالة ليلا، كه فارغ‌التحصيل دانشگاه آزاد اسلامي است، ظاهراً بر قوانيني كه دايرة جرم‌هاي ليلا را بسته‌اند تسلط كافي دارد و نيز بر تطابق جرم ليلا با حكمي كه قاضي ابلاغ كرده است. حتي بيش از اينها، او نيز چون قاضي پرونده نگران جامعه‌اي است كه زناني چون ليلا (!) بستر فساد را بر آن مي‌گسترند.

آقاي شراهي، در مدتي كه به‌عنوان وكيل بر پروندة خانم مافي كار مي‌كرديد، چند بار خود ايشان را ديديد؟
فكر مي‌كنم يكي دوبار در زندان به ديدن ايشان رفته باشم. دقيق در خاطرم نيست، ولي در دادگاه به‌كرات ايشان را ديده‌ام.

در دادگاه كه نمي‌شود حرف زد و تحقيق كرد! آيا تابه‌حال به محلة زندگي او رفته‌ايد؟
محل زندگي را لازم ندانستم ببينم. ببينيد، ما بايد تقسيم كار كنيم. مثلا ً قاضي براي قضاوتش، كه مربوط به سلب حيات يك انسان هم هست، تكليفي ندارد كه بداند متهم چند خواهر و برادر دارد و پدر و مادرش كيست و... اينها كار يك مقام قضايي نيست.

بله، من هم مي‌دانم و براي همين ما در مورد قاضي صحبت نمي‌كنيم. ما در مورد وكيل حرف مي‌زنيم. من تصور مي‌كردم كه شناختن موكل از نزديك، جزو كارهاي يك وكيل است.
نه، كار وكيل هم نيست چون به درد پرونده نمي‌خورد.

يعني آگاهي از گذشتة دختري كه از ۸ سالگي وادار به تن‌فروشي شده و اينك در ۱۹سالگي به جرم تن‌فروشي اعدام مي‌شود، كمكي به وضعيت او نمي‌كند؟
ببينيد، هر جرمي در زمان خودش بررسي مي‌شود و پيشينة افراد در مجازات آنها تأثيري ندارد.

يعني شرايط بروز جرم هيچ تأثيري در مجازات ندارد؟ اصلا ً مگر ممكن است كه شما بدون شناخت موكلتان بتوانيد از او دفاع كنيد؟
اين قضيه مثل ضرب‌المثل «تخم‌مرغ‌دزد، شتردزد مي‌شود» است. الان ليلا به جرم زناي با محارم اعدام مي‌شود و در اين پرونده وكيل و قاضي به دنبال اين نيستند كه بدانند چطور شد او در ۹سالگي به دنبال اين كار رفت.

واقعاً وكيل دنبال كشف اين موضوع نيست؟!
جواب شما آره يا نه نيست و نياز به توضيح دارد. وقتي اتهام پرونده زناي با محارم است، من بايد همة پرونده را بررسي كنم و ببينم كه اين اتهام‌ ثابت مي‌شود يا نه.

شما چرا به دنبال اين هستيد كه اتهام ثابت مي‌شود يا نه، اين وظيفة قاضي است. شما بايد به دنبال اين باشيد كه آيا اتهام، جاي دفاع دارد يا نه!
من بايد از حق دفاع كنم. براي همين است كه مي‌گويم اگر اين پرونده اختياري بود، اول بررسي مي‌كردم و اگر به اين نتيجه مي‌رسيدم كه شخص عمل را مرتكب شده، وكالتش را قبول نمي‌كردم. اين اخلاق من است و شايد همكاران من جز اين بينديشند و بگويند در آن صورت هم فرد نياز به دفاع دارد.

آقاي شراهي، شما به حق اشاره كرديد و گفتيد كه وظيفه داريد از حق دفاع كنيد. «حق» واقعاً چيست؟
از نظر من اين است كه اگر به يقين رسيدم كه اين خانم آن كار را انجام نداده، از او دفاع كنم.

چطور به اين يقين مي‌رسيد؟
از اظهارات خودش.

اين‌ كه كار قاضي است، نه شما! آيا شما به‌عنوان وكيل نبايد به دنبال دلايلي غير از اقرار شخص مي‌گشتيد؟ مثلا ً دلايلي كه شرايط تحميلي و اجباري اين كار را ثابت مي‌كرد؟
ببينيد، اگر متهمي نزد ضابطان قضايي اقرار كرده باشد و قاضي تشخيص بدهد كه شرايط اقرار مناسب نبوده، يا اگر متهم در دادگاه منكر اقرار خود شود، وكيل حق دارد بگويد كه اقرارهاي قبلي او هم قابل انكار است. اين خانم چه در دادگاه و چه نزد ضابطان به‌‌كرات اقرار كرده. خانم! همين‌طوري هم عامة مردم مي‌گويند وكلا حق را ناحق مي‌كنند.

البته من بيشتر شنيده‌ام كه وكيل ناحق را حق مي‌كند!
نه ديگر، منظورم طرف مقابل است. من نبايد براي خود دادگاه هم ذهنيت ايجاد كنم. يعني وقتي آقاي قاضي خانة فسادي را جمع كرده و مي‌خواهد با يك فساد برخورد كند، من نمي‌توانم به ليلا كه جزو اين باند بوده و خودش مي‌گويد كه به اندازة موهاي سرم زنا كرده‌ام، بگويم كه اينها را نگو و بگو همه دروغ است!

يكي از حاضران اتفاقاً بايد مي‌گفتيد. چون آن خانة فساد مال ليلا نبوده و او خودش هم مجبور بوده.
نه! به‌نظر من اگر ليلا نبود، اصلا ً خانة فسادي تشكيل نمي‌شد و ابزار خانة فساد همين خانم است و خانم‌هاي ديگر.

اجازه بدهيد با شما جداً مخالفت كنم. آيا ابزار فساد مرداني نيستند كه به‌خاطر زياده‌خواهي و عيش، ليلا را به اينجا مي‌رسانند؟
نه، اگر اين نباشد، آن يكي هم ممكن نمي‌شود.

آقاي شراهي، شما كه از كودكي اين دختر و شرايط اجباري جرمي كه از نظر قانون به‌كرات مرتكب شده گريز مي‌زنيد و مي‌گوييد قصد دفاع از حق را داريد، مي‌خواهم بدانم اين «حق» واقعاً چيست؟
در بررسي پرونده اگر به اين نتيجه مي‌رسيديم كه در ارتكاب عمل اكراه وجود داشته و فرد بدون رغبت و رضايت مورد هجوم واقع شده، وضع فرق مي‌كرد.

يكي از حاضران شايد شما چون زن نيستيد ندانيد كه هيچ زني نمي‌تواند روزانه با ميل و رضا با شش مرد ارتباط داشته باشد. اين غيرممكن است و هيچ زني از نظر جسمي و روحي نمي‌تواند هر روز و آن هم با اين كميت مرتكب اين عمل بشود!
صحبت من و شما دارد به‌ سمتي مي‌رود كه انگار من در تقابل با ليلا هستم! ببينيد، من نمي‌توانم و نبايد به موكلم توصيه كنم كه اقرار نكند. اين خلاف قانون و خلاف حق است. اما من از او مي‌پرسم كه آيا در مورد كيفيت جرمي كه در پرونده به آن اعتراف كرده مطمئن است؟ يعني اين احتمال وجود دارد كه او تفاوت حقوقي بعضي از واژه‌ها مثل دخول و انزال را نداند. بنابراين، تأكيد مي‌كنم كه آيا از آنچه به آن اقرار كرده مطمئن است؟ ايشان هم اول از حرف من يكه خورد و بعد گفت: نه، منظور من چيز ديگري بوده. به هر ترتيب، بعد از آن و در جلسة آخر دادگاه، او و برادرانش، هر سه، اقرارهاي قبلي را منكر شدند و گفتند كه كيفيت ارتباط در حد زنا نبوده، بلكه دون زنا بوده و در حد لذت.
ببينيد، ممكن است اين خانم هزار صفحه پرونده داشته باشد، ولي وكالت من فقط به اتهام زناي با محارم ايشان مربوط مي‌شده و هر دفاعي خارج از اين بحث، نه در وكالتم تأثيري داشت و نه دادگاه آن را مي‌پذيرفت.

نمي‌شد در مورد زناي با محارم، مسئلة اجبار را مطرح كرد؟
اجبار ممكن است به زمان طفوليت ايشان مربوط شود، ولي براي سن فعلي، در گفته‌هايش هم اجبار احراز نشده.

اولين بار كه افراد خانواده‌اش به او تجاوز كردند، ليلا چندساله بود؟
فكر مي‌كنم هشت، نُه‌ساله.

يعني وقتي كه باردار شد؟
البته بارداري‌اش ظاهراً از محارم نبوده.

نمي‌دانيد آن زمان چه مجازاتي براي او در نظر گرفتند؟
نه، بايد پرونده را بررسي كرد. ولي فكر نمي‌كنم كمكي هم بكند. قضيه روشن و واضح است. ليلا و برادرانش موضوع را شرح داده‌اند. گذشته هم كمكي نمي‌كند و قانون هم تصريح كرده كه چنين جرمي چه مجازاتي دارد.

آقاي شراهي، شايد حق با شما باشد و قانون اين مسائل را محدود به ارتكاب جرم در زمان كرده. ولي ما كه در مورد حساب دودوتا، چهارتا حرف نمي‌زنيم. اين كه يك رابطة مكانيكي نبوده كه بگوييم اگر a، پس حتماً b! ما در مورد ارتباط چند انسان حرف مي‌زنيم. انسان‌هايي كه از زمان كودكي اين دختر مدام اين رفتار را با او داشته‌اند. آنچه ما در كودكي فرامي‌گيريم يا به آن وادار مي‌شويم، بايد با يك اتفاق مخالف و قوي‌تر، از رفتار و حتي ذهن ما پاك شود. اين اتفاقي است كه هرگز براي اين دختر رخ نداده و چوب قانون هم چاره‌ساز نبوده.
اجازه بدهيد من حرفم را در مورد دفاع تمام كنم. در آخرين جلسة دادگاه ليلا، به قاضي گفتم كه با توجه به مادة ۷۱قانون مجازات اسلامي كه مي‌گويد هرگاه كسي اقرار به زنا كند و بعد انكار نمايد، درصورتي‌كه اقرار به زنايي باشد كه موجب قتل يا رجم (سنگسار) است، با انكار بعدي، حد رجم يا قتل از او ساقط مي‌شود، با انكار موكل من، حد قتل از او ساقط مي‌شود.
در مورد برادرهاي ليلا، قاضي به انكار آنها اكتفا كرد و در مورد دروغ گفتنشان علمي حاصل نكرد و حد قتل را ساقط و تعزير را جاري كرد و آنها شلاق خوردند. اما در خصوص ليلا، كه وضعيتش در مورد زناي با محارم عين برادرهايش بود، قاضي محترم با وجود انكار او اظهار داشت كه در مورد ليلا به علم رسيدم كه او تن به زناي با محارم داده است.

آيا طبق قانون شرع اسلام، قاضي مي‌تواند در موارد منافي عفت به علم برسد؟ زيرا به علم رسيدن نياز به تشريح جزئيات و كيفيت ارتباط دارد كه در مورد اعمال منافي عفت كراهت دارد.
بهتراست اين سؤال را از جناب قاضي بپرسيد چون اعتراض من به حكم نشان داد كه آن را قبول نداشتم.

در مورد شرايط اقرار ليلا، آيا شما از سلامت كامل او ـ منظورم شايعاتي است كه در مورد ضريب هوشي اين دختر شنيده مي‌شود ـ مطمئنيد؟
من اولين بار اين موضوع را از يك خبرنگار شنيدم و آن را به‌هيچ‌وجه قبول ندارم و در پرونده هم چيزي در اين باره نخوانده‌ام.

شما از آن خبرنگار نپرسيديد كه اين اطلاعات را از كجا آورده؟
نه، منبع خبر را از ايشان نپرسيدم.

جناب وكيل، حكم اعدام ليلا به‌دليل داشتن سه بار سابقة كيفري حد و اقدام به زنا براي بار چهارم صادر شده (طبق مادة ۹۰قانون مجازات اسلامي) يا اين حكم براي زنا با محارم صادر شده؟ چون ظاهراً تأكيد قاضي پرونده بر تكرار امر زنا بوده.
قطعاً براي زنا با محارم صادر شده.

ششم
در حكمي كه اينك در شعبة ۴۲ديوان عالي كشور در انتظار تجديدنظر قضات است، دربارة سوابق كيفري ليلا تصريح شده است كه:
«در خصوص اتهام خانم ليلا مافي فرزند علي، ۱۸ساله، مجرد، داراي دو فرزند، يكي دختر و يكي پسر كه از طريق رابطة نامشروع متولد شده‌اند و همچنين داراي هشت فقره سابقة كيفري همگي به‌خاطر رابطة نامشروع، به ترتيب به يكصد ضربه حد زنا، ۷۴و ۲۰ضربه شلاق تعزيري محكوم و به موجب اقارير ايشان يك بار به تحمل ۹۹ضربه شلاق در اراك و ۹۹ضربه شلاق تعزيري در درود محكوم شده است.»
اما آنچه اينك ليلا را به بن‌بست اعدام رسانده، طبق حكمي كه در شعبة ۲۵محاكم عمومي اراك صادر شده، اقرار او (بيش از چهار بار) به زناي با محارم است. قاضي پرونده در حكم چنين نوشته است:
«دادگاه صرفنظر از انكار زناي با محارم متهمه در جلسة رسيدگي ۲۹/۱/۱۳۸۳، اولا ً به ‌لحاظ اشتهار به انجام عمل نامشروع زنا و زايمان سه فرزند نامشروع و اقرارهاي صريح وي به عادي شدن عمل نامشروع زنا و اشاعة فساد و فحشا، دوماً اقرارهاي صريح و متعدد بيش از چهار بار به زناي با محارم و اقرارهاي ضمني وي بدين توضيح كه: با برادرانم در حد رابطة نامشروع غير از زنا (لمس بدن و ارضا بدون دخول) ارتباط داشته‌ام، سوماً سوابق كيفري (سه بار به حد زنا و شلاق تعزيري محكوم شده و حكم اجرا شده است و از پنج فقره سابقة كيفري ديگر نيز دادگاه اطلاعي ندارد)، چهارماً اقرار صريح و ضمني قبل از انكار برادران به زنا با ليلا و ساير قرائن و امارات موجود در پرونده، در مورد زناي با محارم براي دادگاه و قاضي پرونده علم حاصل شده است و دفاعيات وي و وكيل تسخيري متهمه و انكار بعد از اقرار وي مسموع نبوده و باعث سقوط مجازات حد به علت علم نشده است. بزهكاري وي در اين قسمت و ساير اتهامات مرتبطه براي دادگاه ثابت و محرز است.»
علم قاضي به ارتكاب عمل زناي با محارم، ليلا را به مجازات اعدام از حيث زناي با محارم نَسَبي محكوم مي‌كند. تحمل ۱۰۰ضربه حد زناي غيرمحصنه به‌دليل ارتباط نامشروع با مردان اجنبي و تحمل ۵سال حبس تعزيري با احتساب ايام بازداشت قبلي ازجمله محكوميت‌هاي ديگر اوست.

برادران
در اقرار ليلا كه در حكم صادرشده در تاريخ ۶/۲/۱۳۸۳ نوشته شده، او گفته است: «از نُه‌سالگي توسط مادرم بيرون مي‌رفتم و توسط ايشان در اختيار مردان اجنبي قرار مي‌گرفتم. يك نفر از برادرانم به نام حميد، از جلو در سن ده‌سالگي به من تجاوز كرد.
حميد عمل نامشروع را شبانه وقتي كه خانواده در خواب بودند با من انجام داد و پس از آن مرحله ديگر تجاوز كردن او به من عادي شد و هر هفته يك بار اين عمل را تكرار مي‌كرد و برادر ديگرم به نام محمد نيز به دفعات مكرر از جلو به من تجاوز كرده و...» اقرار ليلا به تجاوز برادرانش است، درحالي‌كه حكم اعدام وي به‌دليل زناي با محارم صادر شده، بي‌اشاره به اينكه در تجاوز، معناي اجبار و اكراه مستتر است.
قاضي انكار برادران ليلا را، با وجود لفظ تجاوز در اقرارهاي ليلا، در آخرين جلسة رسيدگي مي‌پذيرد: «متهمان رديف دوم و سوم به نام‌هاي محمد و حميد مافي فرزندان علي از حيث زناي با محارم با توجه به انكار نامبردگان در جلسة دادرسي و با توجه به اينكه قانونگذار در مادة ۷۱قانون مجازات اسلامي مقرر داشته كه هرگاه كسي اقرار به زنا كرده و بعد انكار كند، درصورتي‌كه اقرار به زنايي باشد كه موجب قتل يا رجم است، با انكار بعدي حد قتل و رجم از او ساقط مي‌شود، بنابراين در اين قسمت، مجازات متهمان كه همان قتل است ساقط و به استناد اصل ۲۷قانون اساسي و رعايت مادة ۴۷قانون مجازات اسلامي و رعايت مادة ۵۴قانون آيين دادرسي كيفري، حكم بر محكوميت هريك از متهمان به نام‌هاي حميد و محمد مافي داده و به تحمل ۷۰ضربه شلاق، بابت اقرار به زناي با محارم و بعد انكار آن و تحمل ۹۹ضربه شلاق بابت رابطة نامشروع در حد دون زنا صادر و اعلام مي‌كند.»

پرونده‌اي در دل يك پرونده
ليلا مافي فرزند علي، ۱۸ ساله، به جرم زناي با محارم اعدام مي‌شود و علم به اين موضوع از اقرارهاي وي به‌دست آمده، اما اين اقرارها در جلساتي گفته شده كه از وي به‌دليل فروپاشي يك باند فساد در خانه‌اي كه ادارة آن بر عهدة مردي ۵۵ساله به نام احمد آقاميرزايي بود بازجويي مي‌كردند.
ليلا در خانه‌اي كه به گفتة خودش در آنجا صيغة صاحبخانه بود، به فروش تن وادار مي‌شد. بر «وادار شدن» او تأكيد مي‌كنم به اين دليل كه يك سال پيش از دستگيري‌اش و جمع شدن بساط عيش و نوش مرداني كه در خانة احمد به مراد دل مي‌رسيدند، او از اين خانه فرار كرده بود.
به من نگوييد به كجا و نپرسيد كه آيا بعد از فرار راه ديگري در پيش گرفته بود؟
ليلاي هزار مجنون اين قصه نه در بيابان، كه در خيابان‌هاي اراك و تهران و قم و درود و آستانه، هرگز نياموخته بود كه دستانش را به نان و عشق تطهير كند. او در كدام كلاس و مدرسه درس خوانده بود؟ چوب كدام آموزگار به او زمزمة محبت آموخته بود؟ كدام كتاب، كدام مشق، به او ديگرگونه بودن را آموخته بود؟ پس او را ديدند و خودش نيز گفت كه در خيابان‌ها، لقمة نانش را از لابه‌لاي بوق ماشين‌ها و چراغ چشمك‌زن مرداني به كف مي‌آورد كه از او جز شبي پرعيش انتظار نداشتند و بجز اين نيز مردي كه به او ذره‌اي محبت نشان داده بود، او را مسافر خوابگرد جاده‌هايي كرده بود كه مقصدي به نام تازيانه داشت. او را در درود با مردي گرفتند كه ظاهراً دوستش نيز مي‌داشت.

پروندة فروپاشي باند فساد به مرگ دختري كه طعمة اين خانه بود منجر شد.
احمد آقاميرزايي، ۵۵ساله و سردستة باند كه با وجود داشتن زن و فرزند، خانه‌اش را عشرتكده‌اي كرده بود تا طعمه‌اي به نام ليلا را به بهاي ۵ هزار تومان براي هر نفر به فروش برساند، خود اقرار كرده است كه از اين پول، تنها براي ليلا لباسي مي‌خريده و باقي را خود برمي‌داشته است. قاضي اين مرد، يعني متهم رديف اول پروندة خانة فساد را به ۵ سال حبس تعزيري، ۷۵ضربه تازيانه و يك سال تبعيد به منطقة طبس محكوم كرد. اين بيشترين مجازات سردستة خانة فساد بود. باقي افراد باند، به فراخور جرمشان، مجازاتي كمتر از او يافتند و از مجموع متهمان اين پرونده، ۹ نفر نيز به‌دليل انكار آنان و وجود نداشتن دليل اثبات جرم تبرئه شدند.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 15:8  توسط عليــــرضا  | 



من حرفي نداشتم
کلمات مرا زدند
سخت و ستمگرانه
چونان که به سخن در آمدم
رسوا و بي‌پروا
اينک
چه کسي مرا به خانه راه خواهد داد
با اين همه تنِ
سياه و کبود

 

 


بوي برگ ريزان عجيبي در شهر پيچيده است
ديگر کسي پشت پنجره به انتظار آمدن بهار نمي ايستد
بانو
هيچ به درد کهنه آسمان دقت کرده ايد؟
ديگر اسمان هم نمي گريد
بانو
فريب مان دادند
فريب خوردگانيم
که زلالي دريا را ،همه در يکي قطره جستجو مي کرديم
بانو
من از همان اول بارش بي سوال مي دانستم
که گريه علاج دردمان نيست
و دست به سوي آسمان داشتن ،چاره مان نيست
بانوي خوب ساده ام
اشک هايت را پاک کن اينجا گلي به اشک تو نميرويد
خاتون اشک و آه
ببين
دل و دست مرا به اسارت گرفته اند
من بي دست و دل ، آينه را مي روبم
اما راست بگويم
گاهي اوقات دلم به حال دلم ميسوزد
و جور غريبي ميگريم
بانو
ميخواهم از اين پس اندکي مثل ديگران باشم
وقتي باران آمد، بر روي ايوان خانه ام بايستم و خيره به دور باشم
دور تر از فاصله ي بين من و ما
راستي گفته بودم که خواب آينه را ديدم؟
خواب ديدم آينه ام از چشم اتفاق افتاد و نشکست
اما وقتي بيدار شدم
آسمان رنگ ديگر داشت
بانو تو تعبير خواب مي داني؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 9:50  توسط عليــــرضا  | 


سال نو مبارک

دوستاي گلم

اميدوارم سال خوب وپر باري همراه با سعادت و كامراني در پيش داشته باشيد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 10:3  توسط عليــــرضا  | 


با سلام به تمامی دوستان عزیزم که در طی این مدت مرا مورد لطف خود قرار دادند و مرا ازنظرات سازنده شان بهرمند نمودند.ازهمه شما تشکر می کنم و برای تمامی شما دوستان آرزوی موفقیت در تمامی مراحل زندگی را دارم.

شاید برای مدتی قادر به پاسخگویی به الطاف بی پایان شما دوستان نباشم که ازاین بابت ابراز شرمندگی می کنم . شاید این آخرین آپ من باشد .شاید هم بتوانم مجدداْ در خدمت شما عزیزان باشم همه چیز به آینده بستگی دارد. به امید آینده

برگی زرد

قلبم را نياز بيشتريست تا برون ريزم تمامي دردهايم
هر چند که دل سفره نيست
محرم کجاست...
و کدامي تان استقامتي چون...
تا بشنود آن گاه که سنگ صبور عاجز ماند
نشانم دهيد آن کس که سيل اشک مرا ديده باشد
جايي که گونه هايم رفيق نيمه راه اين سفرند
من نخواستم سروي باشم بلند و آزاد
يا که تاکي پر حاصل
من به برگي زرد در پاييز قانع ام
اگر زير پاي عابري له شوم

 

 

خسته ام

 

از زندگي از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم
آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

 

 

فرق منو تو


گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... .
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي ، و من راست گفتم.

 

 

آغوش

 

بی تو تمام ثانیه ها سال میشود
گلبرگ های خاطره پامال میشود
من انحنای دایره ای از نگفتنم
بی تو زبان شاعر من لال میشود
بی تو نگاه مردم بیگانه عشق من
باور نکن که عاشقت اغفال میشود
در حسرتم که پر بکشم تا خدا بگو
آغوش تو برای تنم بال میشود؟
من با تو میرسم به غزلهای چیدنی
دور از تو سیب قافیه ام کال میشود
بی تو دلم شکسته تر از چهره کویر
طرحی سراب گونه ز آمال میشود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 15:0  توسط عليــــرضا  | 


وفادار


بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم

دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم

بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
دربستر اشک افتم و ناچار بميرم

ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم

تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم
بگذار بدانگونه وفادار بميرم





کاش می شد



مي زدودي زنگ دل
مي نهادي سر به روي شانه ام
دردهاي خفته را بيدار مي كرديم
شانه هامان سمبل عشق و وفاداري
از تو بودن
با تو بودن مي شدند
اشك هامان مثل باران بهار
بر كوير قلب هامان مي نشست
از زمين باير دلهاي ما
عطر سحر انگيز گلهاي بهاري مي دميد
بعد از آن ديگر تويي معنا نداشت
از من وما هيچ جز يك ما نبود
ما به اعلا ما به فردا مي رسيد
تا خدا بالاي بالا مي رسيد
كاش ميشد
مي زدودي زنگ دل
كاش مي شد
كاش ...






خدا را دوست خواهید داشت:



خدا را دوست خواهيد داشت اگر احساس شما نسبت به سايرين , همان احساسي باشد که براي عزيزان خود داريد


خدا را دوست خواهيد داشت اگر بجاي عيب جوئي از ديگران , به درون خويش بنگريد.


خدا را دوست خواهيد داشت اگر بجاي غارت ديگران براي کمک به خود, خود را غارت کرده به ديگران کمک نمائيد.


خدا را دوست خواهيد داشت اگر از مصيبت ديگران مصيبت زده شده , و از خوشبختي ديگران احساس خوشبختي نمائيد.


خدا را دوست خواهيد داشت اگر بجاي نگراني از بدبختي خويش , خود را خوشبخت تر از مردم ديگر بدانيد.


خدا را دوست خواهيد داشت اگر سرنوشت و قسمت خود را با صبر و قناعت تحمل کنيد و آنرا خواست خدا بدانيد.


خدا را دوست خواهيد داشت اگر درک و احساس کنيد که بزرگترين عبادت و پرستش خدا , آسيب و آزار نرساندن به آفريده هاي اوست.


براي اينکه خدا را آنطوريکه بايد دوست داشته شود دوست بداريد , بايستي براي او زنده باشيد و براي او بميريد






دستم را بگير



تا به جايي رسيم که کس نتواند رسيد


جايي چنان فراخ


دنيايي چنان زيبا


روزي چنان روشن


و شبي چنان پر ستاره


که عالم در کار ما بماند


بدآنجا رويم


که کس را توان تنها رفتنش نيست


زندگي کنيم


چنان که بهرش آفريده شده ايم


بجوييم و بيابيم


در بزنيم و بگشاييم


بخوانيم و بدانيم


که ما جاودانگانيم بر تارک هستي


ار آن رو که راه خويش يافته ايم


از آن روي که يار خود يافته ايم


دستت را بمن بده تا بدان بالي سازم


ازآن هر دوي ما


که ما را نجات بخشد


دوست من


دستم را بگير نجاتم ده


هر باهم بودني را آغازيست


و تمام بهانه هايی که براي اين آغازها داشتيم ،يادگاري ايست زيبا


براي فردایمان ،به اميد دست هاي در هم گره کرده مان





این نظرات شما پس کجاست



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 7:45  توسط عليــــرضا  | 


از برای آزادی باید گریست

ای پرنده پرواز کن ،با اينکه پروبالت زخمی است ولی باز پرواز کن .مگذار سکوت و رخوت اين قفس ،شوق و اشتياق رهايی را در تو بخشکاند .می دانم رهايی از اين قفس بسيار سخت است و تو را ديگر توان جدال با اين ميله های فولادی نيست ،ولی نگذار ياس ناميدی شوق رفتن را از تو بگيرد .نگذار که التهاب قفس  لذت پرواز و آزادی را از یاد تو ببرد .ای پرنده بدان که قفس هرگز نمی تواند پرواز را از ياد تو ببرد چون پرنده يعنی پرواز و پرواز يعنی آزادی ...

 

 

هنوز هم وقتی


هنوز هم وقتی قلب شیشه ای احساسم را

با سنگ نا مهربانیها می شکنند
شمع آرزو هایم را با جرقه اشک روشن می کنم

در اقیانوس ژرف خیال
سوار بر زورق اندیشه

تا فراسوی دشت آرزوها سفر می کنم
راستی چه خوب بود اگر من هم

بالهائی به سپیدی نور و به لطافت پر پروانه داشتم
در این صورت تا آبی آسمان عشق

تا سرزمین کبوتران عاشق

آنجا که کینه و ریا جواز ورود ندارد

چرخ می زدم

آنجا که پلاک خانه دلها عشق است

 

 

 

راز و نیاز

 

خدايا، چگونه می توانم روی به سوی تو بياورم وزبان به حمدو ثنايت بگشايم درحالی که خود از کرده خويش آگاهم .

چگونه می توانم دوستار تو باشم درحالی که برعهد و پيمانی که باتو بسته ام وفادار نبوده ام.

چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم درحالی كه هنوز شعله های عصيان در درونم فروزان است.

بارالاها ،چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسير هواهای نفسانی خويشم.

بارالاها ،تو از علاقه ی من نسبت به خودت آگاهی و می دانی که چقدر مشتاق رسيدن به توام ولی هر وقت که تصميم گرفتم که به سوی تو بيايم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت.

هميشه آرزويم اين بوده است که حتی برای يک روز که شده آنچه باشم که تو می خواهی و آنچه کنم که تو می پسندی ولی افسوس اين نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است.

بارلاها، می ترسم، از خويش و از اين سرنوشتی كه در انتظار من است می ترسم .از اين بيابان و شوره زاری که در پيش روی من است می ترسم .می ترسم که مرگ به سراغم بيايد آرزوی رسيدن به تو را از من بستاند.

پس ای پروردگار بی همتا  به لطف و کرم خويش مرا از اين مرداب رهايی ده و توانی ده خويشتن را از هرچه بدی است پاک کنم.

خدايا به من فرصتی ده تاعاشق بودن راتجربه کنم.

عجب صبری خدا دارد

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم همان يک لحظه ي اول
که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان رابا همه زيبايي و زشتي به روي يکدگر ويرانه ميکردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي اوبودم که در همسايه ي صدها گرسنه
چند بزمي گرم عيش و نوش ميباشند
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم که مي ديدم
يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي اوبودم نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان صبحه ي صد دانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرده بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم به عرش کبريايي با همه صبر خدايي
تا که مي ديدم عزيز نابه جايي
ناز بر يک ناروا گرديده خاري مي فروشد
گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم که مي ديدم
مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم کش
به جز انديشه ي عشق و وفا
معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم؟
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم؟؟

عجب صبري خدا دارد


مفهوم زندگی

همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است فهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد افسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي مي کنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

 

 

نگاه شقايق

 

گفتم نگاه مردم اين‌جا عجيب نيست؟
گفتي: فقط نگاهِ شقايق غريب نيست

حالا كه عطر لاله و گل هم تقلّبي‌ست
احساس لمس عاطفه غير از فريب نيست

وقتي خدا هم از دل خود ناله مي‌كند
شب‌لرزه‌هاي گرية آدم عجيب نيست

ديگر براي شوكتِ دريا غزل نباف
موجي كه در هواي تو يخ زد نجيب نيست

بس كن عزيز!... فاجعه از جاي ديگر است
تحريمِ زندگي فقط از ننگِ سيب نيست

مي‌خوانم از نگاهِ پر از اضطراب تو
حتّي براي كشتنمان هم صليب نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 9:23  توسط عليــــرضا  | 


غريق مرداب

 

کرکره هاي پنجره را ميکشم

تا انبوه مردمان ر ا نبينم

دلم ميگيرد از هجوم بي درنگشان

 و از خنده هاي بي دغدغه شان

آرام رفتنشان بوي فريب مي دهد

و تندي شتابشان دسيسه اي را رقم ميزند

آنگاه که درسکوتند فکرشان به شيطان مي ماند

و  آن زمان که لب به سخن مي گشايند

يکديگر را به ورطه نابودي مي برند

دستشان رابراي دوستي مفشار

که اينان در تالاب هزاررنگ دنيا غوطه ورند

اگر توانند تو را رام آرزوهايشان خواهند کرد

و گرنه غرق در مرداب رويايشان خواهي شد

 

نامه اي به خدا

 

گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

 
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ..

 

نبری از یادت...

اشک باید ریخت،زار باید زد
عشق یعنی این...
خود پرستی را بارها دار باید زد...
نبری از یادت... شب مهتابی را
نفس خسته بی خوابی را
نبری از یادت گرمی دست مرا ای دوست...
رنگ چشمان من ای زیبا رو باز هم نیکوست
من تو را در قفس سینه خود می خواهم
من تو را می خواهم...
نبری از یادت ...

آن شب تنهایی
آن شب ملتهب رویایی...
دست من در طلب ماه به رخسارت خورد
دستی اما دل من را افسرد...
من به چشمان تو جان بخشیدم
نی که در چشم تو جان را دیدم
نبری از یادت...
التماس دل غمگین مرا
نبری از یادت...
من تو را می خواهم...
باز بی چون و چرا می خواهم
نبری از یادت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 15:1  توسط عليــــرضا  | 


در این پست تعدای عکس از نوع طنزش قرار می دهم به امیدی که شاید در این دنیای بهران زده لحظه ای لبخند بر روی لبهای زیبایتان بنشیند.

به خدا شرمنده ام برای اینکه صفحه اول خیلی شلوغ و پرحجم نشه مجبورم بقیه عکسها را در ادامه مطلب قرار دهم.لطف کن برو ادامه مطلب


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 14:42  توسط عليــــرضا  | 


سال 1332
دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغر مردني به من متلك گفته همچين زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه شوهر خوب پيدا كنه.مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره

سال 1342
پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي گويند؟
مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير...بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر ما كم نكند

سال 1352
فريادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر مي كند: چي؟! مي خواهد برود سرِ كار؟يعني من اين قدر بي غيرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بيآره تو خونه؟ پس من اينجا هويجم؟ مگر اين كه بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شويد...كسي از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر كار مي رود. صداي مادر خانواده به گوش مي رسد: مرد، خدا تو را براي ما حفظ كند


سال 1382
مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه آمدي خواستگاريم، گفتم دلم نمي خواهد زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند، گفتي دورهء اين اٌمٌل بازي ها گذشته، ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي گويي بنشينم توي خانه بچه داري كنم؟
زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم
بابت كرايه تاكسي، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت مي رود.
حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه داري كني هم خرجمان كم مي شود هم بچه مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمي برد... آفرين عزيزم ... خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد

سال 1482
زن خانواده: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودي. مثلا توي دوستانت به روشن فكري معروفي. آخه چه اشكالي دارد؟ اين همه سال ما زن ها بچه دار شديم حالا به كمك علم چند وقتي هم شما مردها از اين كارها بكنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد بزرگت هميشه مي گفته: چه مردي بود كز زني كم بود؟
پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي كند و نه ماه بعد وقتي بچه بغل وارد خانه مي شود زن با عشوه مي گويد: مرد ... يعني سايه تو تا كي بالاي سر ماست؟

سال 1582
چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حاليكه سبزي پاك مي كنند آهسته مشغول تبادل نظرند.
-
آره... مي گويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شده مردهاست...
-
حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سو استفاده مي كنند؟ تا وقتي خونه بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و تو سري بخوريم، بعدش هم بدون مشورت زنمان مي دهند و زنمان هم ما را استثمار مي كند...
-
خب مي گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسم و...
در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي كشيده مي شود! زن مي گويد: خدا سايهء شما مردها را از سر سبزي ها كم نكند!

سال 1882
 
شبكهء پيام (صداي يك خانم
با اعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي دهم. به گزارش خبرگزاري بانو پرس دقايقي قبل سايهء آخرين نمونه نادر از جنس مرد از روي كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخهء  زينتي (مرد) از اين پس اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان پيدا كرد. ساعت 9 و 15 دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي عزيز خواهم بود. دينگ دينگ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 14:17  توسط عليــــرضا  | 


آلبوم جديد و زيباي حميد عسكري با نام كما را در اين پست برايتان قرار مي دهم كه دانلود كنيد ، حتماً دانلود كنيد چون فوق العاده زيباست

لازم به توضيح است كه اين آلبوم با نام آلبوم جديد شادمهر عقيلي هم پخش شده ، حالا اين آلبوم از كدام يك از اين دو نفر هست خدايش من كه متوجه نشدم ولي صدا و سبك خواندن اين خواننده خيلي شباهت به آقاي شادمهر داره . با اين وجود من احتمال مي دهم كه اين آلبوم از آقاي عسگري باشه به اين دليل كه اگر آقاي شادمهر آلبوم جديدي بيرون داده بود اين شبكه هاي ماهواره اي فارسی زبان همه را خفه كرده بودن از بس كه تبليغاتش را پخش مي كردن.

آلبوم با دو كيفيت 128 كيلوبايت و 64 كيلوبايت است.

 

 

براي دانلود آلبوم لطفاً به ادامه مطلب مراجعه كنيد


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 9:18  توسط عليــــرضا  | 


و باز آمدي و نماندي

باز مي آيي و خواهي رفت

و چه شاعرانه زمزمه هايت را مرور مي کنم

وقتي دست در دست دلتنگي روي سنگفرش هاي خيابان قدم مي زديم

با هر قدمي که بر مي داشتي انگار قلب مرا مي شکافتي

روز اول فقط آشنايي بود و با اين باور که تو نيز چون گذر ايام مي گذري امروز را به ديروز و

فردا را به امروز مي سپردم.

روز ها مي گذشت اما تو نمي گذشتي

سينه ام مالامال از شوق جواني و روزگارم با کم و کاستش مي گذشت.

اما تو با من چه کردي که چنين  باورهايم و آنچه عمري با آن سر کرده بودم

به راحتي به فراموشي سپردم .

 

 

 

گمان مي کردم عشق همان ميعادگاهي است که سالها براي رسيدن به آن کوشيده ام...به شوق اينکه در اين ميعاد گاه به موعود خود..به آنچه از ازل به من وعده داده اند برسم...گمان مي کردم عشق همان است که مرا از تنهايي مي رهاند...و همان شاه کليدي است که تمام بسته ها را مي گشايد...اما.......

چه خيالي!...آيا اين من بودم که عشق را منجي خودم مي دانستم..اينک دريافتم که عشق تمام بسته ها را مي گشايد....اما خود بسته اي است که گشايش آن تنها با نيست شدن من ميسر است....دريافتم عشق ..نه تنها از تنهايي نمي رهاند بلکه خود اوج تنهايي است...چرا که عشق زائيده تنهايي است و تنهايي زائيده عشق.... !!

 

 

 

دلم گرفته است.
دلم گرفته است...ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم ،اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فراموشي سپرده شده و جايش را تحقير گرفته است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 10:1  توسط عليــــرضا  | 


حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم

خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است

کافرم ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم

هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم ،بت پرستي کار ماست

چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن

من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم ،دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد

خون من، فرهاد، مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان

خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه !

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

 

 

وقتي كسي رو دوست داري

 

وقتي کسي رو دوست داري،حاضري جون فداش کني

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي

وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

حاضري هر چي دوست نداشت ، به خاطرش رها کني

حسابتو  حسابي از ، مردم شهر جدا کني

حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري

حاضري جونيت و بدي ، يه خار توي دساش نره

حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر

امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر

حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني

بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني

حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي

رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي

حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن

حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت

وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري

ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري

حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه

به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه

حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني

غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني

حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ

عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ
حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني
پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني
حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن

پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن

وقتي کسي رو دوست داري ، صاحب کلّي ثروتي

نذار که از دستت بره ، اين گنجِ خيلي قيمتي

 

 

گله
باز گفتم
کوه صبرم
مثل سنگم
عهد بستم
نکنم شکوه ز کس
بد نگويم به کسي
***
صبح زودي رفتم
گله ها را بردم
سر جويي شستم
***
باز گفتم
که تو خوبي و قشنگي و تو مستي
و من از روز ازل
عاشق تو بودم و هستم
***
گله اي از تو ندارم
چشم بر هر چه که کردي
همه بستم
***
ليک ديدم
چشم هايم
غرق اشکند
غرق اشکند
گله دارند
از من و عهدي که بستم

 

 

ديوانه
يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
زآن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي ،اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق برخيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
كه مي خندم به آن فرزانگي ها
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن
در اين عالم سرانجامي نداريم
چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاكسترم كن
مسم در بوته هستي زرم كن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 10:0  توسط عليــــرضا  |